هر كه امروز از دشمن هراس به دل راه داده باشد من از دشمن هراسى ندارم .
نه از نيزهء آنها باك دارم و نه از تيغ آنان .
علقمه گويد : به اشتر گفتم : « تو كه با كشتن عثمان مخالف بودى ، چرا اكنون در بصره هستى ؟ » اشتر در پاسخ گفت :
« اينان با على عليه السلام بيعت كردند ، آن گاه عهد و پيمان خود را شكستند .
اين پسر زبير بود كه عايشه را وادار كرد كه از خانهاش خارج شود ، از اين رو پيوسته از خداوند درخواست مىكردم كه مرا با وى روبهرو كند ، خدا دعايم را مستجاب گردانيد و من با او روبهرو شدم و ضربهاى بر سرش وارد ساختم و او را از پاى درآوردم . »
جنگ فراگير شد و قلبهاى دو سپاه با يكديگر درگير شدند . عدىبنحاتم به ميدان رفت و يك چشم خود را از دست داد . آن گاه اشتر به ميدان رفت .
عبدالرحمن بن عتاب در حالى كه خون از او مىريخت با اشتر روبه رو شد ، اشتر او را بغل كرد و بشدّت به زمين كوفت . عبدالرحمن در حالى كه نزديك بود جان بدهد خود را از چنگ اشتر رهانيد .
شيخ مفيد در جمل آورده است ، آخرين كسى كه افسار شتر عايشه را به دست گرفت مردى از قبيله ضبَّه بود و چنين رجز مىخواند :
« ما فرزندان ضبّه ، ياران جَمَليم .
با كنارههاى شمشيرهايمان در سوگ عثمان نشستهايم .
پير ما را باز پس دهيد . »
اشتر خود را به او رساند و چنين سرود :
« چگونه عثمان را بازگردانيم در حالى كه پوستش نيز خشكيده است . »
اشتر گويد : آن گاه ضربهاى بر سر او وارد ساختم و او را دو نيم كردم . « 1 »
هامش
( 1 ) . جمل ، شيخ مفيد ، ص 170 .