چون اين نامه به عمر رسيد ، كار بر حسين بن على ( ع ) تنگ گرفت و نگذاشت كه چشم ايشان بر آب فرات افتد و مردى را بخواند از خيل خويش ، كه او را عمرو بن الحجاج الزبيدى گفتندى ، و فوجى از سوار و پياده به دو داده او را گفت كه كنار آب را نگاه دارد و نگذارد كه هيچ كس از اصحاب حسين ( ع ) بر كنار آب فرات آيد . پس ، يكى را امر نمود كه منادى كند : اى پسر فاطمه و اى فرزند رسول خدا ( ص ) ، تو از اين آب يك قطره نچشى تا آن وقت كه طعم مرگ بچشى يا به حكم عبيداللَّه گردن نهى .
اميرالمؤمنين حسين ( ع ) چون اين آواز بشنيد ، فرمود : تو كيستى كه اين چنين مىگويى ؟
گفت : منم عبدالرحمان بن حصين الازدى .
آن حضرت فرمود : « اللَّهُمَّ اقْتَلْهُ عَطْشاناً وَ لا تَغْفِرْ لَهُ ابَداً . » [ يعنى ] بار خدايا ، او را از تشنگى بكش و هرگز او را ميامرز .
راويان چنين روايت كنند كه آن مخذول بيمار شد و تشنگى بر او غالب گشت و هر قدر آب مىخورد تشنگى او فرو نمىنشست و از تشنگى فرياد مىكرد تا جان به مالك دوزخ سپرد .
القصّه ، چون تشنگى بر حسين ( ع ) و اصحاب او غالب گشت ، برادر و الا گهر خويش ، عباس بن على ، را بخواند و سى سوار و بيست پياده به دو داد و فرمود : بيست مشك برگير و به كنار آب فرات رو و آب بيار . عبّاس انگشت قبول بر ديده نهاد و با آن جماعت سوار و پياده در نيمه شب به كنار آب فرات آمد .
عمرو كه نگاهبان آب بود آواز داد : كيست كه آب بر مىگيرد ؟
هلال بن نافع آواز داد و گفت : منم پسر عمّ تو . آمدهام كه آب بخورم .
عمرو گفت : بخور كه نوش باد تو را .
هلال گفت : واى بر تو چگونه آب خورم كه حسين بن على ( ع ) و فرزندان او از تشنگى هلاك مىشوند ؟
عمرو گفت : ما را اين حال معلوم است ، لكن به دست ما از آن چيزى حاصل نيست و ما مأموريم ، المأمور معذور .
هلال ياران خود را آواز داد : بياييد و آب برگيريد .
عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 102
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١٠٢