نهايت حسن و بهاء نمىتوانم توصيف كنم . او راه مىرفت و اطراف او را هالهوار جماعتى احاطه كرده بودند . و جلوى اين جماعت مردى بر اسبى سوار بود كه دم اسب او چند بافت داشت ، و اين مرد تاجى بر سرش بود كه چهار گوشه داشت ، و بر هر گوشه جواهرى رخشان بود كه در ظلمات شب هر كدام مسافت سه روز راه را روشن مىكرد . پرسيدم : آن مرد كه دور او را گرفتهاند كيست ؟ گفتند : محمّد بن عبدالله خاتم النبيّين است . پرسيدم كه : اين سوار كه در جلو مىرود كيست ؟ گفتند : أميرالمؤمنين علىّ بن أبىطالب است . آنگاه بر آسمان نظر افكندم ديدم ناقهاى از نور ، و بر آن هودجى است و در هوا حركت مىكند . گفتم : اين از آنِ كيست ؟ گفتند : از آنِ خَديجَه بنت خُوَيلِد و فاطمهء زهراء . گفتم : آن جوان كيست ؟ گفتند : حضرت حسن مجتبى . گفتم : اين جماعت و اين هودج همگى به كجا مىروند ؟ گفتند كه : شب جمعه است و همگى به زيارت كشته شده به تيغ ستم ، سيّد الشّهداء حسين بن على به كربلا مىروند .
آنگاه متوجّه هودج شدم ، ديدم رقعههائى از آن به زمين مىريزد و بر روى هر يك از آنها نوشته است : أمانٌ مِنَ النّارِ لِزُوّارِ الحُسَينِ عليه السّلام فى لَيلَة الجُمُعَة ؛ [ 2 ] آن وقت هاتفى ندا كرد ما را كه : آگاه باشيد كه ما و شيعيان ما در درجهء عاليهاى در بهشت قرار خواهيم داشت ! اى سليمان ! من از اين مكان مفارقت نمىكنم تا روح از بدنم مفارقت كند . [ 1 ]
رقعههائى كه از آسمان به زمين مىآيد براى امان زائر أباعبدالله عليه السّلام
مرحوم شيخ نورى گويد كه : مرحوم طُرَيحى آخرِ اين خبر را چنين نقل كرده است كه : آن شيخ گفت : ناگاه ديدم رقعههائى از بالا به زمين مىريزد . سؤال
هامش
[ 2 ] [ امان از جانب پروردگار است براى زائرين حسين عليه السّلام در شب جمعه از آتش دوزخ . مترجم ]
[ 1 ] - بحار الأنوار ، ج 45 ، ص 401 .