را از قدريّه شمردهاند . « 1 » در حالى كه عدهاى ديگر آن را نفى كردهاند . « 2 » در سيرهء او نيز مطلبى كه به تمايل او به قدريها دلالت كند ، وجود ندارد ، با وجود اين كه دو روايت از عمرو بن عبيد آورده است . اثبات اين موضوع ، به بررسى احاديث و منتخباتى از تاريخ خلفا كه او آورده ، بستگى دارد .
گفته شده كه او تمايلات شيعى داشته است . « 3 » اين مسأله نيز احتياج به دقت نظر دارد . در معجم الادبا اشارهء كلّى وجود دارد كه : « احمد بن يونس گفت : علماى مغازى مانند :
ابن اسحاق ، ابى معشر ، يحيى بن سعيد و ديگران شيعه بودند » . « 4 » با بررسى سيره ، تفسير اين سخن مىتواند آن باشد كه او به علويان ارجاع داده و احترام آنها را به زبان آورده است .
ممكن است دليل اين سخن دربارهء ابن اسحاق ، آن باشد كه او على ( ع ) را اولين مرد مسلمان مىداند ، بدون آن كه به دو روايتى ( كه طبرى آنها را آورده ) اشاره كند ، كه در آنها زيد بن حارثه يا ابو بكر اولين فرد از مردان هستند كه اسلام را پذيرفتند . ديگر اين كه ابن اسحاق رواياتى از علويان آورده ، به عبد الله بن حسن بن حسن پايان مىدهد و مىگويد :
آگاهى و علم او ثابت شده است . پس او را توثيق كرده ، از او روايت مىكند . « 5 » همچنين او از ابو جعفر محمد بن على ( ع ) روايت مىكند . « 6 »
با اين حال ، ما در جاى خود رواياتى را مىيابيم كه به نظريهء نزديكى او به عباسيان دلالت دارد . او در روايتى عباس را جزو مسلمانان اوليه مىشمارد كه اسلام خود را مخفى داشته بود . « 7 »
در روايتى ديگر ، عباس را شاهد نبوت پيامبر ( ص ) به حساب مىآورد ، كه به سبب ترس از اتهام جنون به برادر زادهاش ، آن را مخفى مىكرد . « 8 » بايد يادآور شد ، همانطور كه روشن است ، روابط ميان ابن اسحاق و منصور و عباسيان خوب بود .
به نظر مىرسد كه او مىكوشيد تا روايات را از همهء منابع جمع كند و از آوردن دستهاى از روايات و نياوردن دستهاى ديگر برحذر باشد .
هامش
( 1 ) . تاريخ بغداد ، ج 1 ، ص 224 ، 225 ؛ معارف ، ص 301 .
( 2 ) . تاريخ بغداد ، ج 1 ، ص 226 .
( 3 ) . تاريخ بغداد ، ج 1 ، ص 224 .
( 4 ) . ر . ك : معجم الادبا ، ج 6 ، ص 400 .
( 5 ) . همان جا .
( 6 ) . همان ، ج 2 ، ص 155 ؛ نسخه خطى ، ص 40 .
( 7 ) . طبقات ، ج 4 ، ص 5 و 7 .
( 8 ) . نسخه خطى ، ص 6 .