و به مسلمانان ، با آنچه در توانمان هست ، يارى رسانيم .
فرمود : " در سايه بركت خداوند ! " .
پس ، ما با ايشان ، روانه شديم . . . . چون پيامبر خدا ، خيبر را گشود ، از غنايم ، قدرى نيز به ما بخشيد . او اين گردنبند را كه اكنون در گردن دارم ، [ از ميان غنايم ] برداشت و به من داد و به دست خويش ، بر گردنم آويخت . به خدا سوگند ، هرگز اين گردنبند از من جدا نخواهد شد .
11044 . السنن الكبرى ، نسايى به نقل از حشرج بن زياد : مادربزرگ [ م ] ( مادر پدر [ م ] ) گفت : در نبرد خيبر شركت كردم ، در حالى كه يكى از شش زنِ حضوريافته در آن نبرد بودم . به پيامبر خدا خبر رسيد كه تنى چند از زنان با او همراه شدهاند . او در پىِ ما فرستاد و ما نيز به حضورش رسيديم و ديديم چهره پيامبر خدا ، خشمآلود است . به ما فرمود : " به چه سبب و به دستور چه كسى روانه شدهايد ؟ " .
گفتيم : اى پيامبر خدا ! همراهت روانه شدهايم تا تيرى به دست تيراندازان دهيم و سَويقى به شما بخورانيم و مجروحان را درمان كنيم و مو ببافيم و بدين وسيله ، به جهاد در راه خدا ، يارى برسانيم .
فرمود : " برخيزيد و برويد " .
هنگامى كه خداوند ، فتح خيبر را نصيب پيامبرش كرد ، ايشان به ما سهمى همانند سهم مردان ، اختصاص داد .
به او گفتم : مادربزرگ ! سهمى كه به شما داد ، چه بود ؟ گفت : ميوه .
11045 . الطبقات الكبرى به نقل از محمّد بن عمر : امّ ايمَن در احُد حضور يافت . او آب مىرساند و مجروحان را درمان مىكرد . وى در نبرد خِيبر نيز همراه با پيامبر خدا ، حضور يافت .
حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى) — صفحة 537
مساهمون: محمد الريشهري
ص٥٣٧