فرمود : " چه كسى اين را به تو گفت [ كه از من ، چنين درخواستى كنى ] ؟ " .
گفتم : نه به خدا اى پيامبر خدا ! ، هيچ كس اين را به من نگفت ؛ بلكه خودم در كارم انديشيدم و ديدم كه دنيا از كفِ دنياداران مىرود . پس ترجيح دادم كه براى آخرتم چيزى بستانم .
فرمود : " پس با سجده فراوان ، مرا در اين درخواستت يارى رسان " .
7757 . امام على عليه السلام : شيوه پيامبر صلى اللّه عليه و آله چنين بود كه هر گاه چيزى از او خواسته مىشد ، اگر مىخواست انجامش دهد ، مىفرمود : " باشد " و اگر نمىخواست انجامش دهد ، سكوت مىكرد و هرگز ، پاسخ " نه " نمىداد .
روزى ، باديهنشينى نزد ايشان آمد و چيزى خواست . پيامبر صلى اللّه عليه و آله سكوت كرد . دوباره خواست . باز هم سكوت كرد . بار سوم خواست . پيامبر صلى اللّه عليه و آله با حالت تَشَر ، به او فرمود : " اى اعرابى ! هر چه مىخواهى ، تقاضا كن " .
ما به حال او غبطه خورديم و گفتيم : الآن ، بهشت را تقاضا مىكند .
باديهنشين گفت : مَركبى از تو مىخواهم .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " باشد " .
سپس فرمود : " باز هم بخواه " .
گفت : توشه هم مىخواهم .
فرمود : " باشد " .
ما از اين درخواستها تعجّب كرديم . پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " چه قدر فرق است ميان درخواست اين باديهنشين و درخواست آن پيرِ زن بنى اسرائيل ! " .
آن گاه فرمود : " موسى عليه السلام چون فرمان يافت كه از دريا بگذرد و به آن رسيد ، مَركبها را هِى زدند ؛ امّا آنها بازگشتند و به دريا نزدند . موسى عليه السلام گفت : مرا چه شده است ، اى پروردگارم ؟ به دو فرمود : " تو نزديك قبرِ يوسف هستى . استخوانهاى او را هم با خودت ببر " .
امّا قبر با زمين ، يكسان شده بود و موسى عليه السلام نمىدانست كجاست . گفتند : اگر از شما كسى باشد كه جاى قبر را بداند ، آن كس ، پير زنى از بنى اسرائيل است . شايد او بداند كه قبر كجاست .
موسى عليه السلام او را احضار كرد و فرمود : تو مىدانى قبر يوسف عليه السلام كجاست ؟ .
گفت : آرى .
فرمود : آن را نشانم بده .
گفت : نه به خدا ، مگر آن كه آنچه از تو مىخواهم ، به من بدهى .
فرمود : باشد .
گفت : از تو مىخواهم كه در بهشت ، با تو در يك درجه باشم .
حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى) — صفحة 93
مساهمون: محمد الريشهري
ص٩٣