تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " خداوند ، شكمش را سير نكند ! " . « 1 » 8293 . وقعة صفّين به نقل از على بن اقمر : ما عدّه‌اى نزد معاويه رفتيم و حاجت‌هايمان را برآورده ساختيم . سپس با خود گفتيم : كاش به مردى بر مىخورديم كه از زمان حيات پيامبر خدا بوده و او را ديده باشد . پس نزد عبد اللّه بن عمر رفتيم و گفتيم : اى صحابى پيامبر خدا ! از آنچه مشاهده كرده‌اى و ديده‌اى ، براى ما حديث كن . او گفت : اين ( يعنى معاويه ) ، مرا احضار كرد و گفت : اگر به من خبر برسد كه تو حديث مىگويى ، گردنت را خواهم زد . من در برابرش زانو زدم و گفتم : دوست دارم تيزترين تيغى كه در سپاه توست ، بر گردن من فرود آيد . او گفت : به خدا سوگند ، من سرِ آن ندارم كه با تو بجنگم يا تو را بكُشم . [ با اين حال ] به خدا سوگند ، هيچ چيز مانع من نمىشود كه آنچه را از پيامبر خدا درباره او شنيده‌ام ، براى شما باز گويم . من خود ديدم كه پيامبر خدا ، در پىِ او كه كاتب ايشان بود فرستاد ، و فرستاده باز آمد و گفت : او مشغول خوردن غذاست . پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : " خداوند ، شكمش را سير نكند ! " . پس آيا هرگز او را سير مىبينيد ؟ روزى نيز پيامبر صلى اللّه عليه و آله از درّه‌اى خارج شد . ابو سفيان را ديد كه سوار است و معاويه و برادرش ، يكى مَركبش را از جلو مىكشد و ديگرى از پس مىرانَد . چون پيامبر خدا آنها را ديد ، گفت : " بار خدايا ! جلودار و مَركب‌ران و سواره را لعنت كن " .
هامش
( 1 ) در الدرّ المنثور ( ج 8 ص 168 ) به نقل از ابن ابى شيبه ، از شعبى آمده است : معاويه ، پس از آن كه شكمش گُنده و گوشتالود شد ، نشسته خطبه مىخواند . در بحارالأنوار ( ج 33 ص 217 ) به نقل از الغارات ، از انس بن مالك آمده است : از پيامبر خدا شنيدم كه مىفرمايد : " به زودى ، مردى از امّت من بر مردم مسلّط خواهد شد كه شكمى گُنده و حلقومى گشاده دارد و هر چه مىخورَد ، سير نمىشود و گناه جنّ و انس را بر دوش مىكشد و روزى در پىِ حكومت بر مىآيد . پس اگر او را ديديد ، شكمش را بِدَريد " . در المناقب خوارزمى ( ص 11 ح 1 ) آمده است : ابو عبد الرحمان احمد بن شعيب ، معروف به حافظ نَسايى ( م 303 ق ) ، يكى از نويسندگان صحاح و سنن ، در اواخر عمرش مصر را ترك كرد و در شهر دمشق ، اقامت گزيد . وى ديد كه بسيارى از مردم آن ديار ، از امام [ على عليه السلام ] ، منحرف گشته‌اند . از اين رو ، به نشر مناقب و فضايل ايشان پرداخت و سخنرانىهاى پياپى ، در فضايل وصى ايراد كرد . زمانى كه از تأليف و نشر كتابش فراغت يافت ، از او درباره معاويه و فضايلى كه از وى روايت مىشود ، سؤال كردند . گفت : آيا معاويه از اين كه همتاى ديگران باشد ، راضى نمىشود و حتما بايد برترى داده شود ؟ ! به روايتى ديگر گفت : من براى او فضيلتى جز " خداوند ، شكمش را سير نكند ! " نمىشناسم . پس مردم بر او هجوم بردند و با لگد به جانش افتادند و به بيضه‌هايش لگد كوفتند و از مسجد ، بيرونش كردند . او گفت : مرا به مكّه ببريد . او را به مكّه بُردند و در آن جا بر اثر همان لگدهايى كه خورده بود ، درگذشت .
حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى) — صفحة 431 | محمد الريشهري