مىسازد و حقيقت مشترك ميان آن دوست است .
اگر اصل در اشياء « ماهيّت و حدود » آنها باشد و اشياء وجود نداشتهاند و سپس هستى يافتهاند بايد « وجود » را حقيقتى وراى حقايق موجودات بدانيم ، پس سرچشمه « موجودات » ، « وجود » فياضى است كه در تحقّق و ظهور به آنها استمرار مىبخشد .
حال به بحث پيرامون دلايلى مىپردازيم كه ما را به طبيعت وجود هدايت مىكنند و بايد بدانيم تنها وسيلهاى كه ما را به اين مقصود مىرساند به كارانداختن « عقل » است و هدف از ذكر اين دلايل تنها به حركت واداشتن « عقل » است و بس .
1 - درهم آميختگى عدم و وجود
هر موجودى به گواهى محدود بودنش به عدم ، وجود بر آن عارض شده است و از اتم گرفته تا كهكشانهاى بزرگ ، عدم جزئى از موجودات را تشكيل مىدهد ، براى مثال يكاتم تنها 000 ، 1000 / 1 هستى دارد و بقيّه آن عدم مىباشد و اگر حجم كهكشانهايى را كه از محدوده خيال خارج است جداى از عدم بتوانيم تصوّر كنيم تنها معادل چند ده برابر خورشيد خواهند شد .
اين درهم آميختگى ما را به طبيعت اشيائى هدايت مىكند كه آنها را وجود نمىيابيم بلكه وجود ، چيزى است و موجود ، چيز ديگر .
و چهبسا اگر علم ما پيشرفت كند به اين حقيقت پى ببريم كه وجود موجودات تنها مرتبهاى از خود وجود است .
مباحثى پيرامون معارف قرآن كريم (فارسى) — صفحة 79
مساهمون: آژير
ص٧٩