وى نگاه كرد . وقتى زن از كنار جوان گذشت ، جوان در همان حال كه راه مىرفت ، وارد كوچه بنى فلان شد و از پشت سر به آن زن مىنگريست . صورتش به استخوان يا شيشهاى كه در ديوار بود ، خورد و شكاف برداشت . وقتى زن رفت ، جوان متوجّه شد كه خون بر سينه و لباسش مىريزد . با خود گفت : به خدا سوگند ، نزد پيامبر صلى اللّه عليه و آله خواهم رفت و داستان را به ايشان خواهم گفت .
سپس نزد پيامبر صلى اللّه عليه و آله آمد . وقتى پيامبر خدا او را ديد ، پرسيد : " اين چه وضعى است ؟ " .
جوان داستان را گفت . آن گاه ، جبرئيل عليه السلام نازل شد و اين آيه را آورد : " به مردان با ايمان بگو : ديده فرو نهند و پاك دامنى ورزند كه اين ، براى آنان ، پاكيزهتر است ؛ زيرا خدا به آنچه مىكنند ، آگاه است " .
5459 . پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله : هر جوانى كه در سنّ كم ازدواج كند ، شيطانش ، فرياد بر مىآورد كه : " واى بر من ، واى بر من ! دو سومِ دينش را از دستبرد من ، مصون نگه داشت " . پس بنده در يك سومِ باقى مانده ، تقواى الهى پيشه سازد .
5460 . پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله : اى جماعت جوان ! بر شما باد ازدواج . اگر نمىتوانيد ، بر شما باد روزه گرفتن ؛ چرا كه روزه ، مهارِ شهوت است .
5461 . پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله : اى جوان ! ازدواج كن و از زنا بپرهيز ؛ چرا كه زنا ، ايمان را از دل بر مىكَنَد .
5462 . امام صادق عليه السلام : جوانى از انصار ، نزد پيامبر صلى اللّه عليه و آله آمد و از نيازمندىاش ، نزد ايشان شِكوه كرد . پيامبر صلى اللّه عليه و آله به وى فرمود : " ازدواج كن ! " .
جوان گفت : خجالت مىكشم بار ديگر نزد پيامبر صلى اللّه عليه و آله باز گردم [ و بگويم كه با دستِ خالى ، چگونه ازدواج كنم ؟ ] .
پس از آن ، مردى از انصار به وى رسيد و گفت : دخترى زيبا دارم .
آن گاه ، او را به ازدواج آن جوان در آورد . پس از آن ، خداوند ، گشايشى در
حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى) — صفحة 395
مساهمون: محمد الريشهري
ص٣٩٥