در اين هنگام ، يكى از آن دو دختر ، باز گشت و به موسى عليه السلام گفت :
"
إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا
. « 1 »
پدرم تو را مىطلبد تا در پاداش آب دادن [ گوسفندان ] براى ما ، به تو مزد دهد " .
موسى عليه السلام ، همراه او به خانه آنها رفت . معلوم شد دخترانى كه در كنار چاه آب ديده و به آنها كمك كرده بود ، فرزندان شعيبِ پيامبر هستند . هنگامى كه موسى عليه السلام وارد خانه شعيب عليه السلام شد ، وقت شام بود و غذا آماده .
شعيب عليه السلام به جوان تازه وارد ، تعارف كرد و فرمود : " اى جوان ! بنشين و شام بخور " ؛ امّا موسى عليه السلام ، همچنان ايستاده بود و بر سرِ سفره نمىنشست و در پاسخ ميزبان گفت : " به خدا پناه مىبرم ! " .
شعيب عليه السلام كه از اين برخورد او شگفتزده شده بود ، گفت : " چرا چنين مىگويى ؟ آيا تو گرسنه نيستى ؟ " .
موسى عليه السلام در پاسخ گفت :
بَلى ! وَلكِن أخافُ أن يَكونَ هذا عِوَضا لِما سَقيتُ لَهُما ، وَ إنّا أهلُ بَيتٍ لا نَبيعُ شَيئا مِن عَمَلِ الآخِرَة بِمِلىَ الأرضِ ذَهَبا ! آرى [ گرسنهام ] ؛ امّا مىترسم كه اين شام در مقابل آب دادن به آن دو دختر باشد ، و ما خاندانى هستيم كه هيچ عملى را كه براىآخرت باشد ، به كره زمينِ انباشته از طلا نمىفروشيم .
شعيب عليه السلام گفت : " اى جوان ! به خدا قصد ما اين نيست ؛ بلكه اين مرام من و پدران من است كه ميهمان را مىنوازيم و اطعام مىكنيم " .
در اين هنگام ، موسى عليه السلام ، كنار سفره نشست و مشغول خوردن شد . « 2 »
هامش
( 1 ) . قصص : آيه 25 .
( 2 ) . ميزان الحكمة : باب 1032 ، بحار الأنوار : ج 13 ص 21 و ج 77 ص 103 .