اى مردم ! به شما حمله شده است .
5040 . پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله : حكايت من و آنچه خداوندْ مرا به آن مبعوث كرده ، حكايت مردى است كه نزد مردمى مىرود و مىگويد : " اى مردم ! من با چشم خود ، لشكر [ دشمن ] را ديدم و همانا من هشدار دهنده آشكار و بىپردهام . خود را برهانيد ! خود را برهانيد ! " . پس ، گروهى از آن مردم اطاعتش مىكنند و شبهنگام رهسپار مىشوند و به آرامى پيش مىروند و نجات مىيابند و گروهى از ايشان ، سخن او را دروغ مىشمارند و شب را در جاى خود مىگذرانند و آن لشكر ، سپيدهدم بر آنها مىتازد و همه را قلع و قمع مىكند .
اين است حكايت كسى كه از من اطاعت كند و از آنچه آوردهام ، پيروى نمايد و حكايت كسى كه از من نافرمانى كند و آنچه را از حق آوردهام ، دروغ شمارد .
5041 . پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله : حكايت من و شما و پيامبران ، حكايت گروهى است كه بيابانى خشك و سوزان را مىپيمايند و نمىدانند مسافتى را كه پيمودهاند ، بيشتر است يا آنچه مانده است . خسته و كوفته مىشوند و توشهشان به پايان مىرسد و در وسط بيابان مىافتند و يقين مىكنند كه از بين مىروند .
در همين حال ، ناگاه ، مردى حلّه بر تن ، در حالى كه از سرش آب مىچكد ، نمايان مىشود . آن عدّه مىگويند : اين مرد ، تازه از آبادى مىآيد . پس ، چون به آنها مىرسد ، مىگويد : هان ! شما را چه شده است ؟
آن عدّه مىگويند : مىبينى كه از نفس افتادهايم و توشهمان تمام شده و در وسط اين بيابان از پا در آمدهايم و نمىدانيم بيشتر راه را پيمودهايم ، يا كمترش را ! آن مرد مىگويد : اگر شما را به آبى گوارا و باغهاى سرسبزم برسانم ، به من چه مىدهيد ؟
آنها مىگويند : هر چه تو بگويى ، فرمان خواهيم برد . . . .
آن مرد ، آنها را به باغهايى سرسبز و آبى گوارا مىرساند و پس از درنگى كوتاه ، به آنها مىگويد : برخيزيد تا شما را به باغ سرسبزتر از اين باغ و آبى گواراتر از اين آب ببرم . امّا بيشتر آن عدّه مىگويند : چيزى نمانده بود كه به همين مقدار هم دست نيابيم . و گروهى از ايشان مىگويند : مگر با اين مرد ، عهد و پيمان نبستيد كه نافرمانىاش نكنيد ؟ او در آغاز ، به شما راست گفت و اين حرفش هم مانند حرف اوّلش راست است . پس با او به راه مىافتند و او آنها را به باغهايى
حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى) — صفحة 109
مساهمون: محمد الريشهري
ص١٠٩