گفتم : اى پيامبر خدا ! ما در نادانى و شر بوديم كه خداوند ، اين خير ( اسلام ) را براى ما آورد . آيا پس از اين خير ، شرّى هست ؟
فرمود : " آرى " .
گفتم : آيا پس آن شر ، خيرى هست ؟
فرمود : " آرى ، و در آن ، بلوايى خواهد بود " .
گفتم : بلوايش چيست ؟
فرمود : " گروهى ، به راهى غير از راه هدايت من مىروند و تو از آنان ، معروف و منكرى مىبينى " .
گفتم : آيا پس از آن خير ، شرّى خواهد بود ؟
فرمود : " آرى ؛ كسانى هستند كه به سوى درهاى جهنّم فرا مىخوانند . هر كس آنان را اجابت كند ، او را در آن مىافكنند " .
گفتم : اى پيامبر خدا ! آنان را براى ما توصيف كن .
فرمود : " آنان شبيه مايند و به زبان ما سخن مىگويند " .
گفتم : اگر آنان را ديدم ، چه كنم ؟
فرمود : " همراه جماعت مسلمانان و امامشان باش " .
گفتم : اگر جماعت و امامى نداشتند [ ، چه كنم ] ؟
فرمود : " از همه آن فرقهها دورى كن ، هر چند [ مجبور باشى از گرسنگى ، ] ريشه درخت را به دندان بكشى ، تا اين كه مرگ ، تو را دريابد و تو در آن حال باشى " .
4529 . امام صادق عليه السلام : در زمان پيامبر خدا ، مردى بود كه به او ذو النَّمِره گفته مىشد . او زشتترينِ مردم بود و به همين جهت ، ذو النمِره « 1 » ناميده شده بود . وى به حضور پيامبر صلى اللّه عليه و آله رسيد و گفت : اى پيامبر خدا ! مرا از آنچه خداوند عز و جل بر من واجب نموده ، آگاه كن .
هامش
( 1 ) درباره وى اطّلاعات چندانى در دست نيست ، بجز همين روايت امام صادق عليه السلام . گفتهاند او مردى زشترو بوده و دربارهاش جبرئيل عليه السلام نازل شد و از وضع خوب و زيبايىاش در قيامت خبر داد . در القاموس آمده است : نَمِرَه ، لك و لكه رنگ است و ذوالنَّمِرة ، به دارنده يك لك سياه و يك لك سفيد گفته مىشود . شارح اصول الكافى درباره سوگند او كه در همين روايت آمده ، گفته است : سوگند او ، درست است ؛ چون يا حكم سوگند به وى نرسيده بوده و يا رسيده بوده و مىدانسته كه چنين سوگندى منعقد نمىشود و او حقيقتاً قصد سوگند نداشته و به صورت صورى گفته تا مقصودش را كه ادا نكردن مستحبّات بوده ، بيان كند .