را هم خواند . سپس باز گشت و كسى در سرِ راه ، با ايشان بر خورد و با ايشان زمزمهاى كرد و رفت . من در پىِ ايشان رفتم . صداى مرا شنيد و فرمود : " تو كيستى ؟ " .
گفتم : حذيفهام .
فرمود : " چه مىخواهى ؟ " .
من ماجرا را باز گفتم .
فرمود : " خداوند ، تو و مادرت را بيامرزد ! " .
سپس فرمود : " آيا كسى را كه اندكى پيش بر سرِ راه من قرار گرفت ، ديدى ؟ " .
گفتم : آرى .
فرمود : " او فرشتهاى از فرشتگان بود كه پيش از امشب به زمين فرود نيامده بود و از پروردگار ، اذن خواسته بود تا بر من سلامى بفرستد و مژدهام دهد كه حسن و حسين ، سَرور جوانان بهشتىاند و فاطمه ، بانوى زنان بهشتى است . خداوند ، از ايشان خشنود باد ! " .
حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى) — صفحة 135
مساهمون: محمد الريشهري
ص١٣٥