پيامبر خدا فرمود : " خداوندِ من ، مرا خبر داد كه خداوندِ تو ، ديشب كشته شد " .
در اين هنگام ، خبر رسيد كه فرزند او ، شيرويه ، در آن شب بر وى حمله بُرده و او را كشته است . پس ، فيروز و همراهانش اسلام آوردند .
ه پيام او به مُقَوقِس ، بزرگ قِبطيان
2062 . الطبقات الكبرى : پيامبر خدا ، حاطب بن ابى بَلتعه لَخمى را كه يكى ديگر از آن شش سفير بود همراه نامهاى براى دعوت به اسلام پيش مُقَوقِس ، فرمانرواى اسكندريه و سالار قِبطيان ، فرستاد . حاطب ، نامه را به مقوقس ، داد . مقوقس آن را خواند و با حاطب به خوشى سخن گفت و نامه را در جعبهاى از عاج قرار داد و سرش را مُهر كرد و آن را به كنيز خود داد و به پيامبر صلى اللّه عليه و آله نوشت : من مىدانستم كه هنوز يك پيامبر ، باقى مانده است ؛ امّا خيال مىكردم او در شام ، ظهور خواهد كرد . فرستاده تو را گرامى داشتم و اكنون دو كنيز كه در ميان قِبطيان منزلت والايى دارند ، برايت مىفرستم و جامهاى و استرى كه بر آن سوار شوى ، به عنوان پيشكش ، تقديم مىكنم .
او چيز ديگرى ننوشت و مسلمان هم نشد . پيامبر خدا ، هديه مقوقس را پذيرفت و دو كنيز را كه يكى ماريه ( مادر ابراهيم پسر پيامبر خدا ) و ديگرى خواهرش سيرين بود و استرى سپيد را كه در آن روز ، در ميان عربها چنان استرى وجود نداشت و همان دُلدُل بود ، قبول كرد . پيامبر خدا فرمود : " اين ناپاك ، به پادشاهى خود ، بخل ورزيد ، حال آن كه پادشاهىِ او دوامى نخواهد يافت " .
حاطب مىگويد : مقوقس از من با احترام پذيرايى مىكرد و بر درگاه خود مرا كمتر معطّل مىنمود و من ، پنج روز بيشتر نزد وى اقامت نكردم .
و پيام او به حارث بن ابى شِمر
2063 . الطبقات الكبرى : پيامبر خدا ، شجاع بن وَهْبِ اسدى را كه يكى ديگر از آن شش سفير بود همراه نامهاى براى دعوت به اسلام ، نزد حارث بن ابى شمر غَسّانى روانه كرد .
شجاع مىگويد : پيش حارث كه در غوطه دمشق بود رفتم . او سرگرم فراهم