نزد ماهوى سورى بازگشتند .
ماهوى نابكارِ بد روزگار فرمان داد پيكر بىجان شهريار را در تاريكى شب در رود اندازند . دو پيش كار ناپاك گوهر به اين فرمان شبانگاه جسد پر خون يزدگرد را در آب انداختند .
چون روز شد دو مرد گرانمايه تن خونين و برهنه شهريار را در آب ديدند . يكى از آن دو به راهب آن جا خبر داد . چند تن سكوبا و رهبان به فرمان راهب جسد را از آب گرفتند . راهب به ديدن پيكر پاك و بىجان شهريار به درد خروشيد و گفت : هيچ كس در هيچ زمان نديده كه از بندهاى ناداشت و پست نژاد بر شهريارى چنين ستم بزرگ رود . راهب و يارانش
به باغ اندرون دخمهاى ساختند * سرش را به ابر اندر افراختند
سرِ زخم آن دشنه كردند خشك * به دبق و به قير و به كافور و مشك
بياراستندش به ديباى زرد * قصب زير و دستى ز بر لاجورد
مى و مشك و كافور و چندى گلاب * سكوبا بيندود بر جاى خواب
هر يك آنان در سوك شهريار سخنى گفت .
يكى گفت كز خوب گفتار اوى * ستايش ندارم سزاوار اوى
همى سرو كِشت او به باغ بهشت * ببيند روانش درختى كه كِشت
دگر گفت يزدان روانت ببرد * تنت را بدين سوكواران سپرد
كنون در بهشت است بازار شاه * به دوزخ كند جان بدخواه راه
بگويد روان گر زبان بسته شد * بياسود جان گر تنت خسته شد
بگفتند و تابوت برداشتند * ز هامون سوى دخمه بگذاشتند
بر آن خوابگه رفت ناكام شاه * سرآمد برو رنج و تخت و كلاه
يكى از گرانجانان به ماهوى سورى خبر برد كه سكوبا و قسيس و رهبان روم تن برهنه و بىجان شهريار را از آب گرفته و در باغى بزرگ و خرم دخمهاى برآوردهاند ، و پيكر را در آن دخمهء باشكوه جاى دادهاند .
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 656
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٥٦