كُجا اسب شبديز و زرين ركيب * كه زير تو اندر بُدى ناشِكيب
كجا آن همه راهوار استران * عمارىّ زرين و فرمان بَران
كجا آن همه لشكر و بوم و بر ؟ * كجا آن سرافرازى و تختِ زر ؟
كجا آن سواران زرين ستام ؟ * كه دشمن بدى تيغشان را نيام
كجا آن همه بخشش روز بزم ؟ * كجا آن همه كوشش روزِ رزم ؟
پسر خواستى تا بود يار و پشت * كنون از پسر رنجت آمد به مُشت
به يزدان و نام تو اى شهريار * به نوروز و مهر و به خرم بهار
كه گردست من زين سپس نيز رود * بسايد مبادا به من بر درود
آن گاه چهار انگشت خويش را كه با آن رود مىنواخت بريد ، و چون به خانهء خود بازگشت رود و ديگر سازهايش را به آتش سوزاند .
داستان شيرويه با شيرين و كشته شدن شيرويه
پنجاه و سه روز پس از كشته شدن خسرو ، شيروى كسى را پيش شيرين همسر زيباى خسرو فرستاد . او را بد كردار و بدانديش و جادوگر و گنهكار ناميد و گفت تو به تُنبل و افسونگرى خرَد پدرم را دزديدى و او را به دام آوردى و وى را به درگاه خويش خواند . شيرين از سخنان درشتناك و سخترويى شيروى برآشفت و از سر خشم به او پيام فرستاد : گنهكارترين و پليدترين كس در جهان آنست كه پدر كُش باشد و مباد آن دم كه ديدار تو بينم . من به جادوگرى شاه را به خويش رام و مهربان نكردم به وفادارى و دلنوازى و خدمتگرى وى را دوستدار خويش ساختم . شرمت نمىآيد كه از ديوانهسارى و تاريك دلى اين سخنان تلخ و دلازار مىگويى ؟ شيروى دگر بار پيغام فرستاد كه به هر روى از آمدن چاره ندارى ، شيرين
چنين داد پاسخ كه نزد تو من * نيايم مگر با يكى انجمن
كه باشند پيش تو دانندگان * جهان ديده و چيز خوانندگان
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 637
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٣٧