آراسته در دل انديشه نيست و بر اين باورم
كه چون بخت پيروز ياور بود * روا باشد ار يار كمتر بود
دگر آنك گفتى چهل ساله مرد * ز برنا فزون تر نجويد نبرد
اين پندار درست نيست . چهل سالگان مهر نان و نمك را مىشناسند . آسان آسان سر از پيكار برنمىتابند . به خاطر پاسدارى زن و زاده و دوده پايدارى مىكنند . اما جوان آسان فريب مىخورد ، به گاه درنگ شكيبا نيست ، و چون زن و كودك و كشت و ورز ندارد در ميدان كارزار پايدارى بسيار نمىكند .
شاه به شنيدن سخنان بهرام چون گل اندر بهار شكفته شد . آن گاه سالار سپاه جامهء رزم پوشيد و آمادهء رفتن به ميدان كارزار شد .
شهريار همان درفش بنفش اژدهافشى را كه بيرقدار روزهاى جنگ پيشاپيش رستم مىبرد به وى سپرد . بهرام آن را در چنگ فشرد و گفت :
آرزو دارم كه شهريار دبيرى هشيوار همراهم كند تا نام هر كسى را كه دشمنى را از پا در مىآورد در نامه بنويسد . شاه پذيرفت و مهران دبير را همراه وى كرد . چون سپهبد بهرام با سپاهيان از تيسفون بيرون شد موبد به شهريار گفت : پندارم
بدين برز و بالاى اين پهلوان * بدين تيز گفتار روشن روان
نباشد مگر شاد و پيروزگر * و زو دشمن شاه زير و زبر
اما بيم دارم كه او هم به فرجام كار سر از راى پادشاه بپيچد ، از آنكه در سخن گفتن با شاه دليرى و شيرى كرد .
هرمزد گفت : نه چنين است فال بد مزن ، پس از اين كه بر ساوه شاه پيروز شد فرمانروايى بخشى از كشور را به او مىسپارم ، و چندان به وى نيكويى مىكنم كه بر بندگى پايدار بماند .
رفتن بهرام چوبينه به جنگ ساوهشاه
از روى ديگر چون سپاه ساوه شاه با سپاهيان ايران رويارو شدند
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 608
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٠٨