كه تا من شنيدستم از بخردان * بزرگان و بيدار دل موبدان
ز فرّ و بزرگى و اورند شاه * بجستم همى راى و پيوند شاه
كه اندر جهان سر به سر دادگر * جهاندار چون او نبندد كمر
فرستادم اينك جهان بين خويش * سوى شاه كسرى به آيين خويش
بفرمودهام تا بود بندهوار * چو شايد پس پردهء شهريار
خرد گيرد از فرو فرهنگ اوى * بياموزد آيين و آهنگ اوى
كه بخت و خرد رهنمون تو باد * بزرگى و دانش ستون تو باد
چون مهران ستاد از رود جيحون گذشت و به مرز ايران رسيد مردمان همهء شهرهايى كه بر سر راه بودند رهگذر عروس را آذين بستند و بر پايش درم و زعفران نثار كردند . آن گاه كه بت چين به شبستان شاه درآمد ، و شهريار به مهد زرينى كه عروس در آن جاى داشت نگريست
يكى سرو ديد از برش گِرد ماه * نهاده به مه بر ز عنبر كلاه
كلاهى به كردار مشكين زره * ز گوهر كشيده گره بر گره
در او شاه نوشيروان خيره ماند * بر او نام يزدان فراوان بخواند
جهان شد پر از داد نوشيروان * بخفتند بر دشت پير و جوان
همه دست برداشته به آسمان * كه اى كردگار مكان و زمان
تو اين داد بر شاه كسرى بدار * بگردان ز جانش بَدِ روزگار
اندر فرستادن راى هند شطرنج را نزد انوشيروان
يك روز كه شاه و موبدان و بزرگان و خردوران در بارگاه انجمن كرده بودند به شهريار خبر دادند كه فرستادگان شاه هند با گروهى از سواران و هزار شتروار بار به درگاه آمده است . فرستاده چون به بارگاه پيوست به آيين بزرگان يزدان پاك را ستود . بر شهريار آفرين گفت و زر و گوهر بسيار بر او نثار كرد ، و آنچه الماس و ياقوت و مشك و عنبر و عود و تيغ هندى آورده بود نمود . كسرى همه را به گنجور سپرد . آن گاه فرستاده
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 594
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٩٤