پادشاهى پيروز
پيروز در نخستين روز پادشاهى خويش مهتران و موبدان و بزرگان سپاه را انجمن كرد و گفت :
همى خواهم از داورِ بىنياز * كه باشد مرا زندگانى دراز
كه كه را به كه دارم و مِه به مِه * فراوان خرد باشدم روز به
هر آن نامور كو ندارد خرد * ز تخت بزرگى كجا برخورد
نماند بر اين خاك جاويد كس * ز هر بد به يزدان پناهيد و بس
بر تخت نشستن پيروز و خشكى هفت سال افتادن بر زمين ايران
چون يك سال از پادشاهى پيروز گذشت خشكسالى و قحطى مَهيبى سراسر ايران شهر را فرا گرفت . همهء چشمهسارها و درختان بيخ آور خشك شد ، و مرغزارها از سبزه خالى ماند . خشكسالى هفت سال مدت گرفت . در اين زمان دراز بسيار از مردمان از گرسنگى جان سپردند .
پيروز خراج و گزيت از همگان برداشت ، و فرمان داد غلهداران بزرگ در انبارهاى خود را بگشايند غله به درويشان دهند و بها از شاه بستانند و هر خداوند انبار ، و هر خودكامهاى كه اين فرمان را خوار گيرد خون او ريخته شود . سپس گفت مردمان در روزى معلوم همه از خانه به
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 559
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٥٩