نهادند .
تاختن شنگل پس بهرام و شناختن او
پس از ساعتى چند يكى از سواران شنگل شاه هند را از رفتن برزو و سپينود آگاه كرد . شنگل چنان تافته و خشمگين گشت كه بىدرنگ با گروهى از سواران خود به دنبال او شتافت . چون به كنار رودخانهاى كه بهرام و سپينود و ايرانيان از آن گذشته بودند و به كنارهء ديگر پيوسته بودند رسيد ، و دخترش را در آن سوى رود ديد :
به دختر چنين گفت كاى بدنژاد * كه چون تو ز تخم بزرگان مباد
تو با اين فريبنده مردِ دلير * ز دريا گذشتى به كردار شير
نهانى ز من سوى ايران شوى * ز مينوى خرم به ويران شوى
ببينى كنون زخم زوبين من * چو ناگاه رفتى ز بالين من
بهرام به تندى و تلخى جواب داد : اى بدنشان ِ خودكام ، تو كه آزمودهاى و ديدهاى و مىدانى كه صد هزار سوار هندى با من بر نمىتابند از چه به دنبال من تاختهاى ؟ زود بازگرد كه اگر درنگ كنى يك تن از شما را زنده به جا نمىگذارم .
شنگل آواز داد : ياد آر كه ترا از ديده گرامىتر داشتم دلخواهترين دخترانم را به زنى به تو دادم و گرانمايهترين گنجهايم را به تو بخشيدم . تو به جاىِ وفا و سپاسگزارى بر من جفا كردى . غافل ماندم و هرگز باور نمىكردم كه وقتى چون بچه شير چنگ و دندان برآورى پرورش دهندهء خويش را مىدرى .
بهرام گفت : اى شهريار ، مرا به رفتن سرزنش مكن ، و بدكُنش و بددلم مخوان . من بهرام پادشاه ايران و تورانم . هرگز به تو بدى روا نمىدارم ، و همواره پشت و پناهت خواهم بود . اگر به ايران به ديدارم بيايى چون پدر گراميت مىدارم ، و دخترت از اين پس شهبانوى ايران خواهد بود .
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 554
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٥٤