نه برادر شهريار ايرانم و نه يكى از بستگان او . بيگانهاى هستم كه نه دانش بسيار دارم نه فرزانگى . اكنون مىخواهم به ايران بازگردم كه راهى دراز در پيش دارم .
شنگل گفت : در رفتن شتاب مكن كه هنوز مرا با تو سخنهاست .
چون شب در رسيد دستورش را تنها نزد خويش خواند و گفت : هر گونه توانى به سخنان نيكو و وعدههاى دلپذير فرستادهء شاه ايران را به ماندن در هند برانگيز و بگو اگر در هند بماند پادشاهى سرزمين قنوج را كه در سراسر گيتى به آبادانى مانند ندارد به او مىسپارم ، و نام او را نيز بپرس .
روز ديگر جهان ديده دستور شنگل به گرمى و مهربانى بهرام را به ماندن در هند فرا خواند ، و نام او را پُرسيد . بهرام برآشفت و گفت :
من از شاه ايران نپيچم به گنج * گر از نيستى چند باشم به رنج
جز اين باشد آرايش دين ما * همان گردش راه و آيين ما
هر آن كس كه پيچد سر از شاه خويش * به برخاستن گُم كند راه خويش
اكنون بايد باز گردم كه شاه مرا دستور ماندن ِ بسيار نداده است اما نامم برزوست و شهريار ايران و پدر و مادرم مرا به اين نام مىخوانند .
جنگ بهرام با كرگدن
در بيشهء نزديك پايتخت شنگل كرگدنى بزرگ بود كه شير نر از هيبت او مىگريخت . مردم شهر هميشه از او در بيم و خروش بودند .
شنگل به بهرام گفت : اگر اين كرگدن را بكُشى در سراسر هند هميشه نامت بر سر زبانها خواهد بود . بهرام گفت : اگر كسى جاى كرگدن را به من نشان بدهد او را به تير مىكشم . به فرمان شنگل كسى جاى آرام كرگدن را به بهرام نشان داد . شهريار ايران چون به آن جانور مهيب نزديك شد كمان را به زه كرد و چندان بر او تير باريد كه از پاى درآمد .
آن گاه سر كرگدن را بريد . در گردونهاى كه گاو آن را مىكشيد نهاد و به
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 550
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٥٠