پادشاهى بهمن
چون بهمن بر تخت پادشاهى نشست بزرگان و سران سپاه و گرانمايگان را انجمن كرد و گفت : همهء شما ياد داريد كه رستم و زال چگونه به افسون و جادو اسفنديار را كشتند ، و نوش آذر و مهرنوش چگونه به زارى جان باختند . من بر آن سرم كه كين پدرم را بگيرم . سران ِ سپاه به آواز گفتند : آنچه دانى و خواهى بكن ، ما همه به فرمان توايم . بسى برنيامد كه بهمن سپاه آراست و به شبگير راه سيستان در پيش گرفت .
در بند انداختن بهمن زال را
چون به شهر درآمد زال با دو سوار به درگاهش شتافتند ، بر او نماز بردند ، و
چنين گفت : كاى شاه باهوش و راى * به ما بر ، تو چشم خرد برگشاى
از آن نيكوييها كه ما كردهايم * ترا در جوانى بپروردهايم
ببخشاى و كارِ گذشته مگوى * هنرجوى و از كشتگان كين مجوى
بهمن دلش به گفتههاى وى نرم نگشت خشمش تيزتر شد ، و پاى وى را در بند كرد . آن گاه در گنجِ رستم را گشود ، و هر چه از دينار و گوهر و تخت و تاج زر و گوشوار و كمر ، و شمشير زرين نيام در آن بود برگرفت ، بر اشتران بار كرد و برد .
رزم فرامرز با بهمن و كشته شدن او
در اين هنگام فرامرز در مرز بُست بود . چون خبر يافت كه بهمن
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 470
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٧٠