تو بردى تن جادوان را ز جاى * تو بودى به هر نيكيم رهنماى
خوان ششم ، گذشتن اسفنديار از برف
سپس سپهبد سراپرده زد . دليران خوان و مجلسانه آراستند و به شادى نشستند . گرگسار به اسفنديار گفت : فردا كارى پيش مىآيد كه نه گرز و كمان بلا را مىگرداند و نه تيغ و شمشير ، چون به منزلگاه رسى به بالاى يك نيزه برف مىبارد و راه رفتن و برگشتن بر تو و سپاهيانت بسته مىشود ، رهايى تو و لشكريانت در اين است كه از همين جا باز گردى .
اگر يزدان پاك ترا از آن برف در امان بدارد از آن منزل به بيابانى خشك و سوزان مىرسى كه سى فرسنگ طول دارد و چون از آن نيز چهل فرسنگ بگذرى رويين دژ نمايان مىشود . آن دِژ چنان استوار است كه اگر صدهزار مرد سپاهى به گشودنش بكوشند به آرزو نمىرسند .
سپاهيان به شنيدن گفتار گرگسار هراسان گشتند و گفتند : اگر سخنان گرگسار راست باشد به پيشباز مرگ آمدهايم .
اسفنديار چون ترس لشكريان را دريافت آنان را به سخنان نويد دهنده قوىدل كرد و همه به كردارِ آتش به پيش راندند . سپيده دم به منزل رسيدند و سراپرده و خيمه زدند . ديرى نپاييد تند بادى وزيدن آغاز كرد . بر اثر آن روز روشن چون شب تاريك گشت و سه روز و سه شب برف باريد . اسفنديار به سران سپاه گفت : تا كنون همهء دشمنان را به زور بازو از ميان برداشتم ، اما اكنون تيغ و شمشير به كار نمىآيد بايد همگى به درگاه يزدان پاك نيايش كنيم تا بلاِى برف و سرما را از سَر ما بگذراند .
سپه يك سره دست برداشتند * نيايش ز اندازه بگذاشتند
ديرى نگذشت باد خوشى وزيدن گرفت و ابر و سرما را برد .
سپاهيان را اميد رفته به جاى آمد و همه يزدان پاك را نيايش كردند . پس از اين كه سه روز آن جا ماندند سپهبد گرانمايگان را خواند و گفت : چون بيابانى بىآب و گياه در پيش است بايد بر صد باركش پنجاه بار آب و
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 439
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٣٩