دارد ، به دردمندى و چشم گريانش رحمت آور .
اسفنديار به شنيدن نام فرشيدورد حالش دگرگون شد ، و گفت :
زود آهنگران را بخواه تا زنجيرهايى را كه بر دست و پايم بستهاند ، بسايند . چون آهنگران آمدند از آهستگى كارشان دُژم و در خشم شد .
به آهنگران گفت كاى شوم دست * ببندى و بسته ندانى شكست
بيفشرد پاى و بپيچيد دست * غل و بند و زنجير بر هم شكست
آن گاه به گرمابه شد . سر و تن بشست . جامهء خسروانى پوشيد ، و جوشن و اسب خويش خواست . چون اسبش را آوردند ، و او را لاغر و فرو مانده يافت .
همى گفت اگر من گُنه كردهام * از اين سان به بند اندر آزردهام
چه كرد اين چمان چرمهء بر برى ؟ * چه بايست كردن بدين لاغرى ؟
ديدن اسفنديار برادر خود را فرشيدورد
چون شب آمد اسفنديار بر باره نشست تيغ هندى به دست گرفت و با بهمن و نوش آذر به دنبال جاماسب رو به راه نهادند . در راه سپهبد رو سوى آسمان كرد و گفت : اى داور يگانهء راستگوى با تو پيمان مىبندم اگر در جنگ بر ارجاسب پيروز گشتم ، و كين لهراسب و سى و هشت برادرم و خون چندين بىگناه را گرفتم ، كينهء بندِ پدر را از دل بيرون كنم صد آتشكدهء نو بنياد نهم ، صد رباط بسازم ، بر سرِ راههاىِ خالى از آب و گياه ده هزار چاه بكَنَم تا رهگذاران از آب آنها جان تازه كنند و بر سَرِ اين چاهسارها درخت بنشانم تا مردمان در سايهء آنها بياسايند و صد هزار درم به درويشان دهم و چون نزديك فرشيدورد مجروح رسيد
ز ديده بباريد چندان سرشك * كه خيره فرو ماند دانا پزشك
به دو گفت كاى شير پرخاش جوى * ترا اين گزند از كه آمد به روى
كز و كين تو باز جويم به جنگ * اگر شير جنگى بود گر نهنگ
فرشيدورد جواب داد : راست اين است كه اين ستم از گشتاسب بر من رسيد اگر او دست و پاى ترا در بند نمىكرد ، تركان كى جرأت
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 431
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٤٣١