چو در جنگ لشكر شود تيز چنگ * همه پشت بينم ترا سوى جنگ
بدين دشت و هامون تو از دست من * رهايى نيابى به جان و به تن
شكست يافتن افراسياب از ايرانيان
افراسياب به شنيدن اين سخن بر سپاهيان خود برآشفت و به تندى گفت : به جنگ آمدهايد يا به بزم و سور ؟ به پيگار بكوشيد تا پس از پيروزى گنجتان بخشم .
سواران توران به گفتار افراسياب به جنبش در آمدند . دو سپاه به هم در آويختند .
بجنبيد دشت و بتوفيد كوه * ز بانگ سواران هر دو گروه
همى گرز پولاد همچون تگرگ * بباريد بر جوشن و خود و ترگ
از سوى ديگر رستم به هر جانب كه رخش مىجهاند سران سواران توران بر زمين مىپراگند . سراسر ميدان جنگ جوى خون ، و درفش سپهدار توران سرنگون شد . افراسياب چون سران سپاه خود را كشته و بخت خويش را برگشته ديد شمشير هندى از دست بيفگند . بر اسبى تازه نفس و راهوار نشست ، و با گروهى از خاصانش گريخت . رستم دو فرسنگ به دنبالش تاخت و هزار تن از تورانيان را به اسيرى گرفت . سپس به شكرانهء اين پيروزى سپاهيان را از خواسته بىنياز كرد .
بازآمدن رستم پيش كيخسرو
چون شاه از رهايى يافتن بيژن و پيروز شدن سپاهيان ايران بر لشكر توران آگاه شد به درگاه پاك آفريدگار جهان نيايش كرد و رخ بر خاك ماليد . آن گاه به فرمان شهريار همهء سران سپاهيان به پيشباز پيل تن رفتند ، و چون تهمتن نزديك شهر رسيد شهريار او را پذيره شد . رستم به ديدن شاه از اسب فرود آمد ، بر او نماز برد
جهاندار خسرو گرفتش به بر * كه اى پشتِ مردى و جان هنر
بر او آفرين كرد خسرو به مهر * كه جاويد بادا به كامت سپهر
سرت سبز باد و دلت شادمان * تن پاك دور از بدِ بدگمان
خنك زال كش بگذرد روزگار * بماند به گيتى چو تو يادگار
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 354
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٥٤