هيچ كس از گردان ايران به هماوردى او نيامد .
يكى زابلى بود الواى نام * سبك تيغ كين بر كشيد از نيام
كجا نيزهء رستم او داشتى * پس پشت او هيچ نگذاشتى
به رنج و به سختى جگر سوخته * ز رستم هنرها بياموخته
كشته شدن الوا به دست كاموس
الواى به قصد كشتن كاموس تيغ بركشيد . كاموس كشانى با نيزه الواى را از زين برگرفت و چندان بر زمين كوفت كه جان از تنش برآمد .
تهمتن از كشته شدن الواى سخت دردمند شد . پيچان كمند را از فتراك گشود . در حالى كه كمند به بازو و گرز به دست داشت به ميدان آمد و چون پيل مست غريد .
به دو گفت كاموس چندين مدم * به نيروى اين رشتهء شست خم
چنين داد پاسخ مر او را كه شير * چو نخجير بيند بغرّد دلير
همى رشته خوانى كمند مرا * ببينى كنون تنگ بند مرا
كاموس كمند برانگيخت و تيغش را به قصد افگندن سر پيل تن فرود آورد . بر گردن رخش رسيد و برگستوان آن را بريد ، اما بر تن رخش گزند نرسيد . تهمتن كمندش را حلقه كرد و كاموس را به بند درافگند .
كشانى خواست به نيروى تن كمند را بگسلاند ، نتوانست . پيل تن چون او را مسافتى كشان كشان از رزمگاه دور كرد از رخش فرود آمد . دستهاى كاموس را به پشت بست . او را به لشكرگاه برد ، و به گردان گفت :
كنون اين سرافراز مرد دلير * كه بودى هميشه هم آورد شير
به ايران همى شد كه ويران كند * بر و بوم ما جاى شيران كند
نيندازد از دست كوپال را * مگر گم كند رستم زال را
كفن شد كنون مغفر و جوشنش * ز خاك افسر و گرد پيراهنش
آن گاه او را پيش سران سپاه بر خاك افگند و آنان بدنش را به شمشير چاك چاك كردند .
داستان رستم با خاقان چين
چون خاقان چين و ديگر سپهبدان از كشته شدن كاموس آگاه شدند بر جان خويش لرزيدند ، و
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 305
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٠٥