ننگريست ، سپس به ناسزا گفتن او لب گشود .
و زان پس به دو گفت كاى بدنشان * ترا نام گم باد از سركشان
نترسى همى از جهاندار پاك * ز گردان نيامد ترا شرم و باك
كيانى كلاه و كمر دادمت * به پيكار دشمن فرستادمت
نخستين به كين من آراستى * نژاد سياوخش را كاستى
برادر سرافراز جنگى فرود * كه چون او دگر در زمانه نبود
بكشتى كسى را كه در كارزار * چو تو لشكرى خواستى روزگار
از آن پس كه رفتى بدان كارزار * نبودت بجز رامش و بزم كار
تو در خور سرورى و گردن فرازى نيستى ، بلكه سزايت بند و زندان است ، و اگر نژاد از منوچهر نداشتى و حرمت ريش سفيدت نبود سر از تنت جدا مىكردم .
آن گاه فرمود وى را در بند كنند .
شكسته شدن ايرانيان به جنگ تركان
فريبرز چون به جاى طوس سپهبد شد ، رهام را كه دانا مردى تيز هوش و سخن پرداز بود نزد پيران فرستاد و به او پيغام داد : هر فرمانده دلير و جنگى مىداند كه شبيخون زدن آيين پرخاشگران بلند نام نيست .
پهلوان آنست كه به ميدان درآيد ، هماورد بطلبد و بجنگد . اكنون از آنچه رفته است سخن نبايد گفت . كار از دو روى بيرون نيست ، گرت راى جنگ است ، من آمادهام و اگر خواهى سى روز درنگ آوريم تا خستگان از جنگ بياسايند ، و نيرو باز يابند .
چون رهام نزديك سپاه تورانيان رسيد ، طلايهدار نام و نشان او را پرسيد . رهام گفت : من رهام ام ، و آمدهام تا نامه و پيام فريبرز كاووس شاه را به پيران برسانم . طلايه كسى را نزد پيران فرستاد تا وى را از آمدن فرستادهء فريبرز آگاه كند . سپهبد سپاه توران فرمود تا وى را با تازه رويى و حرمتگزارى نزد او ببرند . چون درآمد پيران به مهربانى و گشادهرويى
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 275
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٧٥