نهاد ، با دشنهاى پهلوى خويش را دريد ، و پس از لحظهاى چند جان سپرد .
ديرى نپاييد سپاهيان ايران دژ را گشودند و به تاراجگرى پرداختند ، و
چو بهرام نزديك آن باره شد * ز اندوه يك سر دلش پاره شد
بيامد به بالين فرخ فرود * رخش پر ز آب و دلش پر ز دود
و به پهلوانان سپاه گفت :
ز كىخسرو اكنون نداريد شرم * كه چندان سخن گفت با طوس نرم
به كين سياوش فرستادتان * بسى پند و اندرزها دادتان
ز خون برادر چو آگه شود * همى شرم و آزرم كوته شود
چون سپهبد وارد دژ شد و در يك سوى كشتهء فرود و مادرش ، و در سوى ديگر بهرام و زنگه شاوران را ديد كه به زارى هر چه بيشتر مىگريستند ، و گودرز و گيو به غم بودند ديدهء طوس از درد فرود و پسر خونبار شد . گودرز به طوس و گيو گفت :
كه تيزى نه كار سپهبَد بود * سپهبَد كه تيزى كند بد بود
خرد بايد اندر سر مرد كار * كه تندى و تيزى نيايد به كار
آن گاه بر ستيغ آن كوهسار دخمهاى شاهوار بساختند ، و جسد پاكيزهء فرود و مادرش جريره را در آن به خاك سپردند .
لشگر كشيدن توس با كاسهرود
چون « طوس » جنگ با « فرود » را به پايان برد از كوه فرود آمد ، و پس از سه روز درنگ در آن جا به راه افتاد . هر كس از سپاهيان « توران » را در راه مىديد مىكشت . چندان پيش رفت تا به « كاسهرود » رسيد . در آن جا خيمه برافراشت . « پلاشان » كه پهلوانى بيدار دل بود براى سنجيدن سپاهيان « طوس » به اردوگاه نزديك شد . « گيو » و « بيژن » كه بر سر كوهى بلند ، اندكى دور از اردوگاه ، نشسته بودند « پلاشان » را ديدند . « بيژن » از بلندى كوه فرود آمد ، بر بارهاى تيزتك نشست ، نيزه برگرفت ، و به كشتن « پلاشان » شتافت .
پهلوان « كاسهرود » اسبش را به چريدن رها كرده بود ، خود آهويى
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 270
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٧٠