افراسياب را به همسرى گرفت . بر تست كه با سپاه ايران در كين جستن خون سياوش از تورانيان ، همداستان شوى .
فرود گفت : من هيچيك از سران سپاه ايران را نديدهام و نمىشناسم ، و نامشان را نمىدانم با كه سخن بگويم ؟ جريره نام و نشان زنگهء شاوران و بهرام را كه در توران زمين نزد سياوش بودند ، به پسرش گفت ، و تخوار را كه بيشتر پهلوانان ايران را مىشناخت همراه او فرستاد .
در اين هنگام ديدهبانى كه فرود فرستاده بود بازگشت و گفت :
چندان سپاه از ايران زمين آمده كه سراسر دشت و در و كوه را لشكريان فرا گرفتهاند .
رفتن فرود و تخواره به ديدن سپاه
تخوار و فرود بر سر ستيغ كوه بلندى رفتند تا سپاهيان را ببينند .
لشكريان ايران چون پيش آمدند تخوار ، طوس ، فريبرز ، گستهم ، و زنگه شاوران و شيدوش و گرازه و فرهاد را از دور با اشارهء انگشت به فرود نشان داد .
چون بهرام به فرود نزديكتر شد بسان تندر خروشيد و
چه مردى به دو گفت در كوهسار ؟ * نبينى همى لشكر بىشمار ؟
مگر نشنوى بانگ و آواى كوس ؟ * نترسى ز سالار بيدار طوس ؟
فرود به آواى نرم جواب داد : اى جهان ديده مرد ، سخن به آهستگى و مدارا بر زبان آور لب به گفتار سرد ميالاى اگر تو شير چنگى ، من گور دشت نيستم و به دليرى و زور چنگ بر من فزونى ندارى .
آن گاه گفت : چيزى پرسم اگر به راستى پاسخ دهى از تو شاد مىشوم .
گفت بگوى . پرسيد : سالار سپاه كيست ؟ جواب داد : طوس ، و گردانى چون گودرز و رهام و گيو و شيدوش و گرگين و فرهاد و گستهم و زنگه شاوران و گرازه با اويند .
فرود گفت : از چه نام بهرام را بر زبان نياوردى ؟ بهرام در شگفت
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 263
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٦٣