نه اين كه نبيره تخت و گاه يابد . گودرز در جواب او گفت :
به گيتى كسى چون سياوش نبود * چنو را دو بيدار و خامش نبود
به ايران و توران چنان مرد نيست * چنين خام گفتارت از بهر چيست ؟
آنگاه به تندى برآشفت و گفت :
سليح من ار با منستى كنون * برو يال تو كردمى غرق خون
ميان كيان دشمنى افگنى * و زان خويشتن در منى افگنى
طوس به درشتى جواب داد :
اگر تو ز كشواد دارى نژاد * منم طوس نوذر شه و شاهزاد
و گر تيغ تو هست سندان شكاف * سنانم بدرّد دل كوه قاف
بيهوده به خود مناز كه نه شاهزادهاى ، و نه نژاد از بزرگان و مهان دارى . پدرت آهنگرى بينوا از مردم سپاهان بود . چون فرمانبرى ما را پذيرفت اندك اندك نام و نشان و سپهدارى يافت .
گودرز گفت : مرا از آهنگرى پدر ننگ و عار نيست . راست مىگويى ، نياى من كاوهء آهنگر بود كه بر ضحاك آن مار دوش ناپاك شوريد و درفش كاويان را برافراشت . اى سبكسر بىآزرم ، مرد را هوش و خرد و مردمى به كار است .
آن گاه به كاووس گفت :
دو فرزند پر مايه را پيش خوان * بر خويش بنشان به روشن روان
ببين تا ز هر دو سزاوار كيست * كه با برز و با فرهء ايزديست
سزاوار را بخش تخت و كلاه * اگر سير گشتى ز تخت و سپاه
كاووس گفت : اين راى درست نيست . هر دو فرزند در چشم من يكسان مىنمايند ، و اگر يكى را بر ديگرى برگزينم ، دل آن ديگر به درد مىآيد . درست اينست كه آن دو را به دژ بهمن كه نزديك اردبيل است بفرستم . آن دژ جايگاه اهريمن است . هر يك از دو شهزاده آن دژ را گشود پادشاهى او را باشد . گودرز و طوس اين راى را نيكو يافتند .
نخست فريبرز و طوس با سپاهى گران راهى دژ شدند ، اما چندان
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 257
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٥٧