خواند و به دوستى پذيرفت كه اكنون زبون و خوار او شدهايم . دمور و گروى دو شير چنگال برومند به نيروى او زار و سرافگنده شدند .
بازگشتن گرسيوز و بد گويى كردن پيش افراسياب
تا زمانى كه گرسيوز بدانديش كينهخواه در راه بود از اين غم آرام و خواب نداشت . چون به درگاه سالار توران رسيد نامهء سياوش را به او داد . افراسياب به خواندن نامه شاد و رخسارش تازه شد . اما گرسيوز همچنان بى قرار و آشفته هوش بود و چون شب درآمد تا سحرگاه از بسيارى غم بر خود مىپيچيد . چون روز ديگر نزد شاه توران آمد كاخ را از بيگانه پرداختند ، و با هم به گفتگو و راى زدن نشستند . گرسيوز همين كه فرصت يافت گردان گردان سخن بدين جا كشاند كه سياوش سوداهاى بزرگى در سر دارد . نهانى به كاووس پيوسته است و فرستادگانى ميان اين دو رفت و آمد كردهاند . پادشاهان روم و چين نيز با سياوش هم پيمان شدهاند . وى سپاهيان بسيار فراهم آورده ، و همه را آمادهء كارزار كرده است . از او بينديش و پيش از آن كه اين مار پر زهر اژدها گردد سرش را بكوب .
افراسياب بر سياوش بدگمان شد ، اما دل نباخت و به برادرش گفت : تو مرا به راز بزرگى آگاه ، و بيدار كردى . سه روز بايد در اين كار بينديشم . آن گاه با هم راى مىزنيم و چاره مىكنيم .
چون سه روز سپرى شد گرسيوز دگر بار نزد سپهدار توران رفت .
افراسياب گفت : چنان كه مىدانى من جنگ با كاووس را آماده شده بودم ، اما ديدن آن خواب چنان خاطرم را نگران و بيمناك كرد كه با سياوش سردار سپاه ايران آشتى كردم ، و او نيز پذيرفت . وقتى كاووس از آشتى كردن سياوش با من آگاه ، و بر او خشمگين شد ، پيمان شكنى نكرد ، دل از مهر پدر پرداخت و به من پيوست . چون به توران زمين آمد ، او را گرامى كردم و گنج و كشور به او سپردم
به خون نيز پيوستگى ساختم * دل از كين ايران بپرداختم
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 226
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٢٦