يكى جاى سازد بدين كشورش * بدارد سزاوار و اندر خورش
به آيين دهد دخترش را بدوى * بداردش با ناز و با آبروى
سالار تركان چون اين سخنان از پيران شنيد گفت : من از اين كار هراسانم ، چه مىدانم كه هر كس بچهء شير را بپرورد سرانجام به زخم چنگال او از پاى درمىآيد و باشد اگر سياوش را گرامى كنم چون روزگار يابد در من آويزد .
پيران گفت : انديشه مدار ، شهزادهاى كه به خاطر پاسدارى پيمان از پادشاهى و جاهمندى چشم بپوشد ، و از خوى بد پدرش در او نشان نباشد چگونه راه ناپاكان مىرود . به يادآور اكنون كىكاووس پير شده و ديرى نمىپايد . پس از او سياوش پادشاه ايرانشهر مىشود ، و چون او بر كشيده و در پناه تو باشد ايران و توران تراست .
افراسياب را اين سخن پسند افتاد .
نامه افراسياب به سياوش
سپهدار توران نامهاى به سياوش فرستاد . در سر نامه آفريننده و بخشندهء روان و خرد و هوش را ستايش كرد ، سپس وى را ستود و نوشت :
اگر كاووس بر تو ستم كرده غمين و رنجه مباش و دل بد مدار ، و مپندار كه تخت و گنج و بخت از تو شده است .
ترا اين همه ايدر آراسته است * اگر شهريارى و گر خواسته است
همه شهر توران برندت نماز * مرا خود به مهر تو آمد نياز
تو فرزند باشى و من چون پدر * پدر پيش فرزند بسته كمر
بدارمت بىرنج فرزندوار * به گيتى تو ماندى ز من يادگار
سپاه و زر و گنج و شهر آن تست * به رفتن بهانه نبايدت جست
چو راى آيدت آشتى با پدر * بسازم ترا تاج و تخت و كمر
كز ايدر به ايران شوى با سپاه * به دلسوزگى با تو آيم به راه
آن گاه زنگه شاوران را خلعتى گرانبها بخشيد و نامه را به وى
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 214
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢١٤