گرفتهاى باز پس دهى .
گرسيوز بىدرنگ پيكى را فرستاد كه اين سخنها به افراسياب بگويد . فرستاده چون به درگاه سپهدار توران رسيد و پيغام گزارد افراسياب غمين و دردمند شد و در دل گفت : اگر من صد تن از بستگان نزديك خود را به گروگان پيش سياوش بفرستم شكستى بزرگ در رزمگاه و دستگاه من در مىآيد ، و اگر گروگان ندهم آشتى جويى مرا باور نمىدارند . ناچار صد تن از بستگان خود ، همان كسان را كه رستم به نام و نشان برشمرده بود به گروگان نزد سياوش فرستاد ، و بخارا و سُغد و سمرقند و چاچ و اسپيجاب را خالى كرد ، و خود با سپاه سوى گنگ عقبنشينى كرد . آن گاه رستم نزد سياوش آمد و
به دو گفت چون كارها گشت راست * چو گرسيوز ار باز گردد رواست
سياوش اسبى زرين ستام با سليح و كلاه و كمرِ شاهوار به گرسيوز خلعت داد ، و او را شادمان نزد افراسياب بازگرداند .
سپس با تهمتن راى زد كه سخنگويى هشيار و چرب زبان نزد كاووس فرستد و او را از آنچه رفته بود آگاه كند . رستم گفت : كاووس همان تيز خشم تند خوى تلخ گفتار است كه او را مىشناسيم . من خود به ديدارش مىروم تا با وى سخن كنم .
سياوش به گفتار تهمتن شادمان شد . نامهاى به شهريار نوشت .
در آن نامه نخست از دادار دادگر ، خداوند خرد و هوش و زمان و توان ياد كرد ، سپس آنچه رفته بود در آن آورد . تهمتن نامه را بر گرفت و شتابان نزد كاووس رفت . چون به دربار رسيد پادشاه وى را گرامى كرد و
بپرسيد و بگرفتش اندر كنار * ز فرزند و از گردش روزگار
ز گردان و از رزم و كار سپاه * بدان تا چرا بازگشت او ز راه
تهمتن از سياوش به نيكويى ياد كرد . او را ستود و نامه را به شاه داد . چون دبير نامه را خواند روى كاووس از بسيارى خشم سياه شد و به
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 209
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٠٩