خورشيد پيكر دارد ، جاى كيست ؟ هجير جواب داد آن سراپردهء شاه ايران است .
سهراب پرسيد : در ميمنهء آن سراپرده سواران و پيل و بنهء بسيار ديده مىشود ، و در ميان آنها سراپرده ايست به ماه سر بر كشيده ، پيرامنش خيمههاى زياد است . اسبان و پيلان بىشمار به رديف ايستادهاند ، و درفشى پيل پيكر دارد ، آن سراپرده از آن كيست ؟ هجير گفت : از آن طوس است .
سهراب
دگر گفت كان سبز پرده سراى * بزرگان ايران به پيشش به پاى
يكى تخت پر مايه اندر ميان * زده پيش او اختر كاويان
برو بر نشسته يكى پهلوان * ابا فرو با سفت و يال گوان
از آن كس كه بر پاى پيشش بر است * نشسته به يك سر از او برتر است
يكى باره پيشش به بالاى اوى * كمندى فرو هشته تا پاى اوى
به خود هر زمان بر خورشيد همى * تو گويى كه دريا بجوشد همى
درفشش ببين اژدها پيكر است * بر آن نيزه بر شير زرين سراست
هجير در دل با خود گفت اگر من نشان رستم را به او بدهم بيم است بناگاه بر او بتازد ، و پشت و پناه ايران و ايرانيان را تباه سازد . پس بهتر آن است كه نام او را بر زبان نياورم . گفت : آن سراپردهء فرستاده پادشاه چين است كه به تازگى به دربار شهريار ايران آمده است . و چون سهراب نام او را پرسيد ، هجير جواب داد : به وقتى كه فرستادهء شاه چين به دربار ايران آمده من در دژ سپيد بودم و نامش را نمىدانم .
پس از آن كه سهراب نام و نشان همهء سرداران ايران را شنيد و نشانى از رستم نيافت سخت غمگين شد ، و
دگر باره پرسيد از او سرفراز * از آن كش به ديدار او بد نياز
از آن پردهء سبز و اسب بلند * و زان مرد و آن تاب داده كمند
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى) — صفحة 178
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٧٨