آنگاه خون بگريست و برآشفت و با خود گفت :
كرا از پس پرده ، دختر بُوَد * اگر تاج دارد ، بد اختر بود
از كار منيژه خير مانْد . پس قراخان سالار را فرا خواند و به دو گفت : اكنون براى كار آن زن ناپاك ، مرا چارهاى كن . قراخان به شاه گفت : تو به درگاه ، هوشيارانهتر نگاه كن .
اگر چنين باشد ، پس ديگر جاى گفتارى نيست . ولى بدان كه شنيدن به مانند ديدن نيست . افراسياب كه چنين پاسخى از قراخان بيافت ، شتاب بكرد و گرسيوز را بخواند و به دو گفت : چهها كه از ايران ديدهايم و چهها كه خواهيم ديد . چه كسى را در گيتى ، چنين روز بدى رسيده است كه هم اندوه ايران دارم و هم اندوه فرزندم .
اكنون با سواران هوشيارت برو و در و بام كاخ را نگاهدار تا مگر او را در كاخ بيابى .
آنگاه او را در بند كن و كِشان كشان به پيش من آور .
بردن گرسيوز ، بيژن را پيش افراسياب
چون گرسيوز به نزديك در ايوان منيژه آمد ، بانگ و خروش نوش و خوردن و آواى چنگ و تنبور از آن بشنيد . پس سواران شاه ، در و بام كاخ را بگرفتند و از هر سو ، راه ببستند . گرسيوز كه در كاخ را بسته و بانگ نوش ايشان را پيوسته ديد ، دستى بزد و بند آن را از جا بكَند و به ميان آن سرا بجَست و به شتاب بدانجا كه آن مرد بيگانه بود ، آمد . چون از پيش در ، چشمش به بيژن افتاد ، از خشم ، خونش به جوش آمد .
سيسد كنيز با تنبور و نبيذ به رامشگرى و سرود خوانى سرگرم بودند و بيژن نيز با جام مِى در دست ، شادىكنان در ميان آن زنان بنشسته بود . گرسيوز كه چنين ديد ، از دور بر او بانگ بزد كه : اى خويشنشناسِ نازادهمرد ، اكنون ديگر به چنگال شير ژيان افتادى و جان بدر نخواهى برد .
بيژن بر خويشتن بپيچيد و با خود انديشيد كه : اكنون چگونه با تنى برهنه جنگ
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 36
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٣٦