گردانيده ، پس هر كه هدايت يابد به آنچه خدا به او داده ، و براى او از حجت ظاهر گردانيده هدايت مىيابد نه به گفتهها و كرده هاى مردم .
و مراد به آن كه جهل از جانب خدا است جهل به بعض امور است ، مانند جمعى كه در امامت بر ايشان حجتى قائم نشده باشد ايشان مستضعف اند و خدا ايشان را معذور مىدارد ، بلكه جمعى كه از قبيل مجانين باشند و معرفت حق تعالى نيز ايشان را حاصل نباشد معذور خواهند بود .
چهارم : آن كه مراد سواى معرفة الله باشد كه به گفتهء انبياء و رسل معلوم مىشود
و خدا اين امور را به مردم نگذاشته ، بلكه خود را به ايشان شناسانيده و پيغمبران و اوصيا براى تكميل ايشان فرستاده كه عقايد خود را بر ايشان القا كنند و به عبادات و رياضات ايشان را به اعلاى درجات ايمان برسانند .
چنانچه از طريقهء انبيا - عليهم السلام - ظاهر مىشود كه اولا ايشان را تكليف تكلّم به كلمتين « 10 » مىكردند و عبادات تعليم ايشان مىنمودند ، و به تدريج ايشان را به هر درجه كه قابل بودند از درجات ايمان مىرسانيدند .
پنجم : آن كه مراد از معرفت ، كمال معرفت باشد ،
و مراد به جهل مقابل آن يعنى : مردم را در تكميل معارف عباد اختيارى نيست ، و كمال معرفت و ايمان و يقين به توفيق و تأييد ربّ العالمين مىشود ، و اين معنى از احاديث بسيار و تجارب بى شمار معلوم است .
ششم : آن كه مراد از معرفت دانستن احكام شرعى باشد
و غرض ردّ بر اهل سنّت باشد كه ايشان را اعتقاد آن است كه احكام دين را به دون اخذ از ائمهء هدى به عقل مخلوط به هوى مىتوان دانست ، و اين معنى بعيد است .
هفتم : آن كه اين احاديث چون موافقتى با مذهب اشاعره دارد محمول بر تقيّه باشد .
و اين از سابق بعيدتر است .
و تفصيل كلام و ايفاء حق مقام در اين حديث شريف كه لغزشگاه افهام است
هامش
( 10 ) . شايد مراد از كلمتين ، شهادتين باشد .