براى نمونه يكى دو قضيه از اين قبيل در اينجا آورده مىشود :
1 - ابن ابى الحديد معتزلى در شرح خود بر نهج البلاغه اين مضمون را گفته است :
« خليفهء دوم خطبه خواند و در جمله گفت : اگر بشنوم كابين زنى ، از كابين زنان پيغمبر ( ص ) زيادتر قرار داده شده بى ترديد زيادت آن را برمىگردانم . پس زنى به پاى خاست و گفت :
به خدا سوگند خدا اين حقّ و اختيار را به تو نداده ! ! چه او گفته است : « و إن آتيتم إحداهنّ قنطارا فلا تأخذوا منه شيئا » عمر گفت : « آيا تعجب نمىكنيد از امامى كه بر خطا رود و زنى كه راه صواب پيمايد اين زن با امام شما مباحثه كرد و بر او غلبه يافت » .
2 - باز همو در همان كتاب آورده است ، « خليفهء دوم به شبگردى بيرون رفته بود از خانهاى آوازى شنيد بدگمان شد . از ديوار بالا رفت . مردى را با زنى ديد و مشكى شراب .
پس گفت : اى دشمن خدا آيا گمان كردى كه خدا معصيت تو را پنهان مىدارد ؟ آن مرد گفت : يا امير المؤمنين شتاب مكن اگر من يك خطا كردهام تو سه گناه كردهاى ! ! :
خدا گفته است : * ( وَلا تَجَسَّسُوا ) * و تو به تجسّس و تفتيش پرداختى و گفته است : * ( وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها ) * و تو از ديوار درآمدى ، و گفته است : * ( فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا ) * و تو سلام نكرده بر ما وارد شدى . . »
ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 544
مساهمون: محمود الشهابي الخراساني
ص٥٤٤