تصوير و شعر و غير آن » ( اساس ، ص 591 ) . « و تخييل محاكاتى است و محاكات مفيد التذاذ و تعجبى است چون تصوير مثلا » ( درّة ، ص 159 ) . « شعر ايقاع تصديق نمىكند ، بلكه ايقاع تخييل مىكند .
و به سبب محاكات امور زيبا يا زشت نفس را منبسط يا منقبض مىسازد » ( شفا ، برهان ، ص 4 ) .
محدود
چيزى كه تحديد شده است . يعنى به وسيلهء حد شناخته شده . ( - معرّف ، ص 251 و حدّ ، ص 252 ) .
« پس اقوال شارحه بحسب اين اعتبارات اصناف بسيار باشد . و از آن جمله آنچه مشتمل بر مجموع ذاتيات باشد ، محقّقان آن را حد تام خوانند . و آن قولى بود دالّ بر ماهيت محدود و لا محاله مفيد صورتى باشد مطابق او در وجود » ( اساس ، ص 341 ) .
محسوس
آنچه به حس درآيد ، حس شدنى ، قابل احساس ( - / معقول ) .
« معانى متصوّر در عقول و اذهان يا به نفس خود بيّن و مستغنى از اكتساب بود يا نبود . و قسم اول يا معقول محض بود ، مانند وجود و وجوب و امكان و امتناع ، يا محسوس بود به حواس ظاهر ، مانند حرارت و برودت و سواد و بياض و نور و ظلمت ، يا مدرك به حواس باطن و وجدان نفس مانند شادى و غم و خوف و شبع و جوع » ( اساس ، ص 412 ) . « و محسوسات را به تصرف مذكور معقول بايد گردانيد تا تعقل توان كرد » ( اساس ، ص 376 ) .
محسوسات
محسوسات قضايائى است كه از رهگذر حواسّ يعنى در تماسّ با عالم خارج و بنحو مستقيم براى آدمى حاصل مىشود .
مانند اين گل سرخ است - اين شربت شيرين است - هواى اين اطاق گرم است .
حسّ بر دو قسم است : يكى حسّ ظاهر كه تحريكات خارجى را درمىيابد . و ديگر حسّ باطن كه حالات درونى را ادراك مىكند . ادراك باطنى مانند علم به اينكه الآن حالت ترس يا خشم يا خجلت يا اندوه در من وجود دارد . و اين مدركات حواسّ باطن را وجدانيّات مىنامند .
گاهى هم بجاى « محسوسات » لفظ « مشاهدات » را به كار مىبرند كه هم شامل محسوسات ظاهرى مىشود و هم شامل وجدانيّات ( مشاهدات خارجى و مشاهدات داخلى ) .