مثال مبدأ خاص به علمى آنكه جسم مؤلف از ماده و صورت است علم طبيعى را » ( اساس ، ص 394 ) . « و ماهياتى كه وجود آن ظاهر بود مانند وحدت كه مبدأ موضوع علم حساب است ، باشد كه به حد محتاج بود و به برهان نبود » ( اساس ، ص 420 ) . « و نقطه كه نهايت خط ، و آنكه نهايت زمان بود ، و واحد كه جزو عدد و مبدأ عدد بود ، هرچند متعلق باشند به اين انواع ، اما بذات داخل نباشند در جنس كم چه قابل تقدير و تجزيه نباشند » ( اساس ، ص 41 ) .
مبرهن
اقامهكنندهء برهان ، برهان آورنده ( شفا ، برهان ، ص 175 - 133 ) .
مبرهن
آنچه با برهان به اثبات رسيده باشد .
« و اكثر مطالب اين مقالت شبيه به مصادرات است ، و در علوم ديگر مبرهن شود » ( اساس ، ص 59 ) .
متباين
1 - دو كلى كه هيچ يك از آن دو بر هيچ يك از افراد ديگرى صادق نباشد .
مانند مفهوم انسان و اسب . ( - نسب اربع ) .
2 - الفاظى كه لفظا و معنى با هم اختلاف داشته باشند . مانند لفظ انسان و اسب .
« و ميان مترادفه و متباينه اشتباه ممكن بود .
مثلا لفظى باشد كه دلالت كند بر معنيى و لفظى ديگر بر همان معنى با وصفى مقارن .
و گمان افتد كه هردو لفظ مترادفند و نباشند ، بلكه متباين باشند مانند سيف و حسام » ( اساس ، ص 9 ) . ( - اسماء متباين ) .
مترادف
( - اسماء مترادف ) .
متّصل يا متّصله
( - قضيهء شرطيهء متصله ) .
« و رابطه در متصله ادات شرط بود كه بر مقدم درآيد ، و ادات جواب شرط كه بر تالى درآيد ، اگر هريكى را اداتى مفرد بود » ( اساس ، ص 70 ) .
متصوّر
1 - آنچه تصور شده است .
« پس موضوع و محمول قضايا بايد كه در ذهن متصوّر و متمثّل بود » ( درّة ، ص 63 ) .
« معرّف هرچيزى آنچيز باشد كه تصور او موجب تصور حقيقت آنچيز باشد . و آن را تصور تام خوانند ، و هو الاحاطة بكنه حقيقة المتصوّر » ( درّة ، ص 44 ) . « و چون