اعيان خارجى .
( - / دلالت وضعى )
دلالت عقلى
دلالت چيزى بر چيز ديگر بسبب حكم عقل ، مانند دلالت دود بر آتش ، و دلالت متحرك بر محرك .
دلالت مطابقه
يكى از اقسام سهگانهء دلالت لفظ بر معنى و آن دلالت لفظ است بر تمامى معنى موضوع له . مانند دلالت لفظ خانه بر كل خانه ، و دلالت لفظ انسان بر تمام ذاتيات آن .
« دلالت الفاظ بر معانى از سه نوع تواند بود :
اول آنكه به لفظ آن معنى خواهند كه به وضع به ازاء او نهاده باشند ، چنان كه مردم گويند و به آن حيوان ناطق خواهند . و آن را دلالت مطابقه خوانند » ( اساس ، ص 7 ) .
دلالت وضعى
دلالت چيزى بر چيز ديگر بر حسب قرارداد و مواضعه ، مانند دلالت لباس سياه بر ماتم ، و دلالت علائم مخابرات بر معانى مخصوص ، و دلالت الفاظ بر معانى .
دلالتى كه در منطق مورد توجه است همين دلالت وضعى الفاظ بر معانى است .
دليل
1 - دالّ ، رهنمون ، دلالتكننده ، نشان و علامت .
« و چون خواهد كه غير خود را از آن مدركات اعلام كند ، بحسب مقاصدى كه ارادت او به آن متعلق باشد ، افعال و حركات ارادى خود را بر آن دليل سازد به وضع » ( اساس ، ص 61 ) . « قياس فراسى به صورت بر هيأت تمثيل بود ، و به ماده از مواد دليل و علامت . و به اين قياس از هيأتى بدنى بر خلقى نفسانى دليل سازند . . . » ( اساس ، ص 339 ) .
2 - « قياس اضمارى كه حد وسط آن اگر در اصغر يافت شود ، مستلزم چيز ديگر براى اصغر خواهد بود ، مانند « اين زن شيردار است - پس زائيده است » . و اگر هردو مقدمه ذكر شود ، ترتيب آن ترتيب شكل اول خواهد بود . دليل گاهى بر اين نوع قياس اطلاق مىشود ، و گاهى بر حد وسط اين نوع قياس . چه مثلا شير داشتن دال بر بچه زائيدن است » ( نجات ، ص 59 ) « 1 » .
3 - در اصطلاح متقدمان قياسى بود كه كبراى او رأيى باشد . و رأى مقدمهاى
هامش
( 1 ) . شيخ در شفا دليل را به معنى ديگرى نيز به كار مىبرد كه همان برهان إنّ است در اصطلاح ديگران .