- معناى اصطلاحى اصل :
اصل در اصطلاح بر چند معنى اطلاق مىشود . « 1 »
1 - دليل : يعنى كاشف از چيزى و راهنما به سوى آن چيز ؛ مانند اينكه براى اثبات حكمى گفته مىشود : اصل در اين حكم ، كتاب است يا سنت .
2 - راجح و ظاهر : مثل اينكه در تردد حمل كلام بر معناى حقيقى يا مجازى ، وقتى قرينه نباشد گفته مىشود : اصل ، حمل بر حقيقت است ، يعنى حمل كلام بر معناى حقيقى رجحان دارد و ظاهر كلام حقيقت است .
3 - اصل در برابر فرع : مثلا در باب قياس گويند : حكم نبيذ از حكم خمر استفاده مىشود كه حكم خمر اصل و حكم نبيذ فرع است ؛ به عبارت ديگر :
حكم ثابت از طرف شرع را اصل و موضوع ديگر را كه ثابت نيست فرع مىگويند .
4 - قاعده : به قاعده نيز اصل گفته مىشود . مثلا در فقه گفته مىشود : اصل در اشياء اباحه است ؛ يعنى قاعده كلّى چنين است ، و همچنين مىگويند : مراد از اصل طهارت يا اصل لزوم ، قاعده طارت و قاعده لزوم است .
5 - اصل به معناى آنچه براى تشخيص وظيفه فعلى مكلف و جعل حكم ظاهرى قرار داده شده است ، وقتى كه مكلف به حكم واقعى دست پيدا نكند .
مانند اصل برائت ، تخيير ، استصحاب ، احتياط .
هامش
( 1 ) تمهيد القواعد ، قاعده 1 ، ص 32 - الاصول العامه ، ص 39 . اصطلاحات الاصول ، ص 56 .