( 108 )
سرانجام زبير و تأسف اميرالمؤمنين عليه السلام
« ابن جرموز » وقتى زبير را به قتل رسانيد ، سرش را بريد و پيش « احنف بن قيس » آورد . احنف او را به محضر اميرمؤمنان فرستاد . او آمد تا وارد لشكرگاه اميرالمؤمنين شد و تا نزديك خيمه حضرت پيش رفت . آنجا با مالك اشتر مواجه شد . مالك گفت :
كيستى ؟ گفت فرستادهء احنف . گفت صبر كن تا برايت اجازه بگيرم .
پس از تحصيل اجازه ، ابن جرموز وارد شد و سلام كرد و از جانب احنف پيروزى را تبريك گفت . سپس گفت : من فرستاده احنف هستم كه زبير را كشتم ، و اين سر و اين شمشير اوست ، و آن دو را مقابل حضرت نهاد . على عليه السلام پرسيد : چگونه او را كشتى وماجرايش چگونه بود ؟ ماجرا را گفت ، حضرت فرمود : شمشيرش را به من بده ، شمشير را داد ، حضرت گرفت و از غلاف بيرون كشيد و [ با تأسف ] فرمود : شمشيراو ! او را مىشناسم : بارها پيشاپيش