( 57 )
آخرين لحظات شهادت
« حبيب بن عمر » مىگويد ( براى عيادت ) اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شدم . روى زخم را باز كردم وگفتم : يا اميرالمؤمنين اين زخم چيزى نيست و براى تو مشكلى ندارد .
فرمود : اى حبيب ، سوگند به خدا من در اين ساعت از شما جدا مىشوم . در اين هنگام من گريه كردم و امّكلثوم نيز گريست .
فرمود : دخترم چرا گريه مىكنى ؟ گفت : مفارقت خود را در اين ساعت يادآور شدى .
فرمود : دخترم گريه نكن . سوگند به خدا اگر آنچه را پدرت مىبيند مىديدى گريه نمىكردى .
حبيب مىگويد : گفتم : چه مىبينى يا اميرالمؤمنين ؟ فرمود :
ملائكه آسمان و پيامبران را پشت سر هم مىبينم كه ايستادهاند تا مرا ملاقات كنند ، و اين برادرم رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه نزد من