سپس آن جوان گفت : من به مدّت هفت سال قبرها را مىشكافتم .
و مردگان را از آنها بيرون مىآوردم .
و كفن آنها را از بدنشان جدا مىكردم .
روزى از روزها دختر يكى از انصار از دنيا رفت .
هنگامى كه او را به طرف قبر آورده و در آن دفن نمودند . و خانوادهء او در آنجا دور شدند . و شب هنگام فرا رسيد و تاريكى همه جا را گرفت . من به نزد قبر اين دختر رفتم و آن قبر را شكافتم و بدن آن دختر را از قبر بيرون آوردم و كفن را از تن او بيرون كردم . و او را لخت و برهنه در كنار قبر قرار دادم .
هنگامى كه مىخواستم از آنجا دور گردم شيطان به سراغم آمده و مرا از رفتن منصرف ساخته وباوسوسههاى شيطانىخود به منگفت : به اندام اين دختر نگاهكن .
آيا سپيدى شكم او را نمىبينى ؟ آيا رانهاى او را مشاهده نمىكنى ؟
فما أظنّ أنّي أشمّ ريح الجنّة أبداً .
فما ترى لي - يا رسول اللَّه - ؟
فقال النبيّ صلى الله عليه و آله : تنحّ عنّي - يا فاسق - .
إنّي أخاف أن أحترق بنارك .
فما أقربك من النّار .
فما أقربك من النّار .
ثم لم يزل صلى الله عليه و آله يقول . و يشير إليه . حتّى أمعن من بين يديه . فذهب .
فأتى المدينة . فتزوّد منها .
ثمّ أتى بعض جبالها . ف تعبّد فيها .
و لبس مسحاً . و غلّ يديه - جميعاً - إلى عنقه .
مردان رحمت شده و مردان نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 30
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص٣٠