تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
و مجمرهاى زرّين نهاده مشك سوختن را و در هر قبّه‌اى درى آويخته لايق آن قبّه و زليخا خويشتن را بياراست و تاج بر سر نهاد و در آن قبّه بر تخت نشست و كس به طلب يوسف فرستاد ، يوسف بيامد و پاى در قبهء نخستين نهاد هم چنان بر در بايستاد تا زليخا گفت : ايدر بيا ، نزديك در آى ، يوسف فراتر شد ، پيش تخت وى به زانو در آمد ، كنيزكان درها ببستند ، اينست كه ربّ العالمين گفت : «
وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ »
اى هلمّ و اقبل فانا لك و هى اسم للفعل و هى مبنيّة كما يبنى الاصوات لانّه ليس منها فعل متصرّف فمن فتح التّاء فلالتقاء السّاكنين كما فتح اين و كيف و من ضمّ جعلها غاية بمنزلة قبل و حيث و قرئ - هيت - بكسر الهاء و ضمّ التّاء به غير همز و بهمز و هى من قولك هئت اهىء هيئة كجئت اجىء جيئة و معناه تهيّات لك و تزيّنت - معنى آنست كه زليخا گفت يوسف را كه من ترا ساخته‌ام و آراسته . و قيل معناه تقدّم لنفسك اى لك فى التقدّم حظّ . يوسف چون ديد كه در ببستند گفت آه كه فتنه آمد ! زليخا از تخت فرو آمد و دست يوسف گرفت گفت يا يوسف ترا سخت دوست دارم و در دوستى تو بيقرارم :
يعلم اللَّه گر همى دانم نگارا شب ز روز * زانكه هستم روز و شب مدهوش و سرگردان عشق
يوسف بگريست ، گفت : پدر من مرا دوست داشت ، دوستى وى مرا به چاه و قيد و بندگى و غربت افكند ، از دوستى پدر اين ديدم از دوستى تو ندانم چه خواهم ديد ؟ لكن اى زليخا درين باب بر من رنج مبر و اندوه خود ميفزاى كه من خداى را جلّ جلاله نيازارم و جز رضاء خدا نجويم و حرمت عزيز هرگز برندارم و حقّ وى فرو نگذارم كه وى با من نيكويى كرد و مرا گرامى داشت . اين است كه اللَّه گفت : «
قالَ مَعاذَ اللَّهِ »
اى اعتصم باللّه و احترز به ان افعل هذا ، و هو نصب على المصدر اى اعوذ باللّه معاذا ، يقال عذت عياذا و معاذا و معاذة - پارسى كلمه اين است كه باز داشت خواهم بخداى . «
إِنَّهُ رَبِّي »
يعنى انّ العزيز سيّدى اشترانى و «
أَحْسَنَ مَثْوايَ »