قحطبى بفراست بدانست كه او تعجب مىكند . گفت : « انّا قد حرّرنا عن رقّ الاشياء فى الازل » .
إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ
گفتهاند كه : چون آن مخدّره مريم بنت عمران در وجود آمد ، مادر وى دلتنگ شد و خجل گشت . گفت : من پنداشتم كه اين فرزند پسر خواهد بود و در راه خدا آزادش كردم ، اكنون دختر آمد و دختر اين معنى را چون شايد ؟ از سر دلتنگى گفت :
« رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى » :
، گفتند : اين چه خطاب است كه ميكنى ؟ خداى خود ميداند و مىبيند ؟ گفت : آرى دانم كه مىداند ، لكن تا مرهمى بر نهد ! پس مرهم دل وى اين بود كه
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ
- نظير اين آنست كه : مصطفى ( ص ) را از كفار قريش و اعداء دين رنجها رسيد و از كرد و گفت ايشان محنتها كشيد ، تا تسكين دل وى را اين فرمان آمد كه :
وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ
سيّد ( ص ) به حكم فرمان صبر مىكرد و در دل آن اندوه مىداشت ، چون تقاضايى از درون دل وى پديد آمدى كه اگر نواختى بودى اين رنج كشيدن بر شاهد آن نواخت آسان بودى . ربّ العزّت تسكين و تسليت وى را آيت فرستاد :
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ
. ترا آن نواخت نه بس كه ما در دل تو نظر ميكنيم ؟ و هر چه بر تو مىرود مىبينيم و مىدانيم ؟ مادر مريم را همچنين نواخت آمد كه :
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ
. ترا آن نه بس كه ما ميدانيم فرزند كه نهادى و به آن كه دختر بود خجل گشتى ؟ آرى به مقصود آن زن تحرير دو چيز بود : يكى نواختى كه از حق بوى رسيد ، ديگرى قبول آن فرزند . و هر دو مقصود در كنارش نهادند ، پس او را چه زيان كه دختر آمد ! نواخت اينست كه :
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ
و قبول اينست كه :
فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ
. آن گه بقبول مجدد اقتصار نكرد كه حسن فرا آن پيوست و گفت :
بِقَبُولٍ حَسَنٍ
. نيكوش قبول كرد كه وى را بنعمت عصمت بپرورد ،