نه با ياد تو غم ، خصمى و شفيعى و گواهى و حكم . هرگز بينما نفسى با مهر تو بهم ، آزاد شده از بند وجود و عدم ، باز رسته از زحمت لوح و قلم ، در مجلس انس قدح شادى بر دست نهاده دمادم » .
جز عشق تو بر ملك دلم شاه مباد * وز راز من و تو خلق آگاه مباد
كوتهبينان نشود عشق توام زين دل ريش * دستم ز سر زلف تو كوتاه مباد
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً
- جاى ديگر گفت
وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ
- ميگويد هر چه مملكت زمين است همه براى شما آفريدهام و مسخر شما كردم ، عطاء ما مختصر نبود ، كرامت ما در حق سوختگان ما سرسرى نبود ، نواخت ما را در حق شما هرگز تراجع نبود ، و چنان نيست كه بر مملكت زمين اقتصار كردم كه آسمانها را هم از بهر نظر شما و نزهت بصر شما و خزينهء روزى شما راست كردم ، بندهء من ! چون قدم در كوى عهد ما نهى تو ندانى كه آسمانيان را و زمينيان را چه بشارت رسد و يكديگر را چه تهنيت كنند ، آن من دانم كه من هر چيز را دانندهام و بهر كس رسنده
وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ
.
در اين آيت لطيفه ايست ، نگفت ( خلقكم لما فى الارض جميعا ) كه گفت
خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ
يعنى كه هر چه مملكت زمين و آسمانست از بهر تو آفريدم بندهء من ! و ترا از بهر خود آفريدم ، نه بينى كه على الخصوص موسى را گفت .
« وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي »
و على العموم خلق را گفت -
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ
- قدر اين خطاب مصطفى دانست و شكر اين نعمت وى گزارد ، كه آن شب قرب و كرامت كه كه وى را به آسمان بردند هر چه آفريس بود و ممالك كونين همه نثار قدم صدق وى كردند ، و آن مهتر بگوشهء چشم به هيچ باز ننگرست و گفت ما را براى اين نيافريدهاند -
ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى
- نوشش باد ! بو يزيد بسطامى كه در راه سنّت مصطفى نيكو رفت و ادب حضرت نيكو بجاى آورد گفت - : « لم ازل اقطع المهالك حتى وجدت الممالك ، ثم تركت الممالك حتى وصلت الى شواهد الممالك ، فقلت - الجائزة - فقال - قد وهبت لك كلّما رأيت ، قلت انت المراد قال - فانا لك كما انت لى . »