به چشم عجب و تكبر نگاه به خلق مكن * كه بندگان خدا ممكناند در اوباش
گفت : رفتم بسوى اين مرد " دلّاك " نزد او نشستم ، گفتم : برادر در اينجا چه خبر است ؟ چند دقيقه جلوتر ، اينجا همه پر از انسان بود ؛ اما اكنون مىبينم اينجا از حيوانات پر است ! چگونه انسانها از اين مكان خارج شدند و چگونه حيوانات در اين مكان مذهبى داخل شدند ؟ ! بدتر از همه بعضى از اين حيوانات شكل مركب دارند ، من نمىدانم چرا اين چنين شد ؟ ! . ( اين مرد " دلاك " در واقع جاه رسيده و متدين بوده است . او قبل از اينكه سر مردم را اصلاح كند ، تفس خود را اصلاح كرده بوده و فرقان داشته است . فرق نمىكند ، دلاك باشد يا جارو كش بلديه ، شاه باشد يا گدا ، هركسىكه خود را به كمال برساند و تقواى الهى را پيشهى خود سازد ، فرقان پيدا مىكند و به حقيقت انسانى خود مىرسد ) .
گفت : وقتى اين حرفها را به مرد " دلاك " گفتم : طرف من نگاه كرد و لبخندى زد ، گفت : صورت خود را ديدهاى يا خير ! گفتم نه ، فوراً آينهى كه در كنارش بود به من داد و گفت : به صورت خود نگاه كن . طرف آينه نگاه كردم ديدم كه واى ! شكل من هم مثل شكل حيوان شدهاست . من متوجه ديگران بودم ؛ ولى متوجه خود نشده بودم . مرد " دلاك " به من گفت : برو خود را اصلاح كن ، به فكر ديگران نباش ! شكل شما نيز مانند