انسان كه هنوز خود را نشناخته و موجود ناشناخته باقىمانده و از جهان با وسعت و با عظمت روح خومد اطلاع بسيار اندكى دارد چگونه براى سعادت خود قانون وضع مىتواند ؟ و چگونه خود را به هدف خلقت خود نزديك مىسازد ؟
درباره علم ، اول افراط شده ، ولى پس از نيمه اول قرن بيست بشر از غلو خود كمى پايين آمده و به دين روى آورد ، ولى باز هم دين محرف كليساها كه در محدوده بسيار كوچك قرار داشت و پاسخگويى نيازهاى مختلف و متعدد او را در مسايل اقتصادى و اجتماعى و حقوقى و نظامى و سياسى و حتى اخلاقى نداشت ، او مجبور شد نيازهاى خود را هنوز از خارج دين محرف عرفگرايى و لانيك و سكولار ) بگيرد و مشكلات فكرى او لا ينحل باقى بماند و از يك جهانبينى متقن محروم گردد چون سكولار قدرت هدايت آدمى را ندارد .
ولى اگر به آرامى و به دور از هوسبازى و لجبازى و غرور ، دين اسلام را بررسى مىكردند و فرهنگ آن را به دقت مطالعه مىكردند ، مىديدند كه جايى براى سكولار و عرفگرايى وجود ندارد و دين همه جا را پر كرده است .
دين و زندگانى (فارسى) — صفحة 169
مساهمون: الشيخ محمد آصف المحسني
ص١٦٩