مسلم هستى دل باقليمى مبند * گم مشو اندر جهان چون و چند
مى نگنجد مسلم اندر مرزوبوم * در دل او ياوه گرددشام و روم
دل بدست آوركه در پهناى دل * مىشود گم اين سراى آب و گل
تانه اين وحدت ز دست ما رود * هستى ما تا ابد همدم رود
و هم او در سراسر خودى مى سرايد :
ما كه از قيد وطن بيگانه ايم * چون نگاه نور دو چشميم و يكيم
از حجاز و چين و ايرانيم ما * شبنم يك صبح خندانيم ما
مست چشم ساقى بطحاستيم * در جهان مثل مى و ميناستيم
امتيازات نسب را پاك سوخت * آتش او اين خس و خاشاك سوخت
چون گل صدبرگ مارابويكيست * اوست جان اين نظام او يكيست